68

من از آن آدم هایی هستم که هیچ رقمه به حرف کسی آدم نمی شوند...واضح ترش می شود این که از حرف هیچ کس تاثیر نمی گیرند.خودمانی تر تَرَش می شود از آن غُدهای ِ یک دنده یِ کله شق!دروغ چرا کله ام هم کمی بوی قرمه سبزی میدهد!البته فقط کمی!

از آن هایی هستم که زیاد شنیده ام از آدم های زندگی م که:"مرسی محبوبه به خاطر حرفات...کلی حالم بهتر شد".اما خودم تا حالا زیاد پیش نیامده حرف کسی توی حالم تاثیر بگذارد...بیشتر از حرف؛کار آدم ها حالم را عوض می کند.آن هم یک وقت هایی...نه همیشه...آدم ها کمترین تاثیر را روی من دارند...نه اینکه بگویم برایم مهم نیستند..نه.ابدا.تویی که اینجا را می خوانی بیشتر از هرکسی می دانی که آدم ها چقدر برای من اهمیت دارند.چقدر بهشان فکر میکنم.اما حساب تاثیرگذاشتن و حرف شنوی جداست.من از آن هایی هستم که حاضرم خودم سرم به سنگ بخورد و از شدت درد فریاد بکشم اما کسی ارشادم نکند.کسی بهم نگوید این کار بد ست و اخ و فلان!بهم بر می خورد.

همه ی این ها را نوشتم که بگویم من از آن هایی هستم که تاثیر پذیری م چیزی نزدیک به صفر است!امروز نشسته بودم و فکر میکردم چند نفر بوده اند توی زندگی م که من تحت تاثیرشان قرار گرفته ام.که مثلا کاریزمایشان مرا گرفته ..شاید تعداد این آدم ها به تعداد انگشتان دست هم نرسد اما همینقدر هم انقدر تاثیر داشته اند که هیچ وقت فراموششان نکنم.

مثلا یادم هست دبیرستان که بودم یک آقای معلمی داشتیم که جامعه شناسی تدریس میکرد.اسما سیاست خوانده بود و رسما عاشق ادبیات.بعد کاری کرد که من بعد از 15سال رویای پزشکی؛راهم را کج کنم سمت علوم انسانی و سیاست خوان بشوم.

یا مثلا یک استادی داریم که خدای کاریزماست.جدی،صمیمی،مهربان.هم باید ازش حساب برد و هم دوستش داشت.این آدم تا حدی روی من تاثیر گذاشت که من،یکی از شیطان ترین بچه های کلاس،سر کلاسش جیک نزنم.نه به خاطر ترس.ابدا.که به خاطر علاقه ای که به درسش و تدریس َش پیدا کرده بودم.

نفر بعدی یک دوست اینترنتی بود.یکی از آن هایی که من با اینکه هیچ وقت ندیدمش،انقدر ازش یاد گرفتم که می توانم بگویم یک جور هایی مدیونش هستم.خیلی چیزها به من یاد داد.به منی که هیچ وقت حسابم با عقل جور نمی شد.فلسفه خوانده بود و بیشتر از کشف و شهود به منطق بها می داد.یه من یاد داد که چطور فکرکنم.تحلیل کنم،بنویسم؛منطقی باشم...خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.هرچند حالا مدتی ست خبری ازش ندارم،اما به جرات می گویم یکی از تاثیرگذار ترین آدم هام همین دوست بوده.

آخرین آدمی که توی زندگی خیلی روی من تاثیر داشت،یک دختر بود.که به من الفبای توکل کردن را یاد داد.ماه رمضان چندسال پیش بود.حالم چند روزی بود که هی بد میشد و من راهی بیمارستان و سرم و این مکافات...سرگیجه ، ضعف عمومی،افت فشار خون،حالت تهوع شدید...خیلی حالم بد بود.روز آخر هم که ماهیچه های دو طرف گردنم به شدت گرفت.آنقدر درد داشت که برای دومین بار توی زندگی م از درد گریه کردم.یاد هست دراز کشیده بودم توی هال که صحبت هایش را شنیدم:"خدای من،همون خداییه که از شیشه در برابر سنگ محافظت میکنه...."هنوز هم که هنوز هست وقتی یاد حرفهایش می افتم بی اختیار بغض میکنم.بس که این آدم خوب حرف زد...بس که حرفهاش از ته دل بودند...

همین چند نفر!همین ها توی افکار من تاثیر گذاشتند. تاثیراتی که شاید تا آخر عمر با من همراه باشند.راستی!چقدر تعداد آدم های کاریزماتیک زندگی بیست سال و چند ماهه ی من کم ست!این بد نیست؟

67

می گوید دل خوشی های زندگی باید اساسی باشند...آدم اگر دلش را به یک آهنگی؛عطری؛چیزی کوچک بخواهد خوش کند.همان بهتر که خوش نباشد...

راست میگوید..این را بهتر از هرکسی می دانم...

پ.ن:از طرف یک آدم که همه ی دلخوشی هایش ته کشیده..که بهتر از هرکسی می داند این چه معنایی دارد...که دلش می خواهد بپرسد با این اوضاع چه کند...که انقدر به رویش نیاورید...خب؟

66

همه ی ما آدم ها توی زندگی مان به چیزهایی وابستگی داریم.چیزهایی که گاهی وقت ها برایمان تبدیل می شوند به دل خوشی.دل خوشی های کوچک.چیزی هایی که بندمان می کنند به زمین.به بودن.به زندگی.بهتر اگر بخواهم بگویم؛دل خوشی های کوچکی بهشان وابسته ایم،مثل طناب ند...که ما را میان زندگی و دل زدگی و خمودی نگه داشته اند.آدمی را فرض کنید که چند طناب یا بند؛با قطر های متفاوت،گاه نازک و گاه قرص و محکم،او را به سمت زندگی میکشند..این حکایت ماندن و بودن آدم هاست.

مامان،عاشق بچه هایش ست.مثل همه ی مادرهای زمین.عاشق اینکه ببیند هرکدام به جایی رسیده اند.عاشق آن تکه باغی ست که توی روستا داریم.عاشق سبز شدن درخت هاست.همه ی لذت مامان عشق ورزیدن به تنها نوه اش ست و رسیدگی به او.ما،هرکداممان مثل یک طناب،مامان را بند زندگی اش کرده ایم.


یا مثلا ف.یکی از دوستانم.به گواه خودش،حتی اگر در بدترین حالت روحی باشد؛خرید کردن حالش را جا می آورد.لاک هایش،لباس هایش،مخصوصا مارک ها،مدل و رنگ مویش،دوستانش...این ها بندش می کنند به دنیا.



لازم ست آدم ها به یک چیزهایی،هرچقدر هم کوچک وابسته باشند.برای اینکه زندگی شان رنگ بگیرد.برای اینکه سیاه/ سفید/ خاکستری نباشند.برای اینکه مثل هدر اینجا،هر رنگی توی زندگی شان پیدا شود که رنگ غم هایشان،کمتر توی چشم بزند.کمتر اذیتشان کند.تعارف که نداریم؛آدم ها غم هایشان زیاد ست.آدم ها درد های زندگی شان پر رنگ شده است.آدم ها بیشتر از شادی کردن،رنج میکشند.حتی اگر هیچ رنجی توی زندگی شان نباشد...غم آدم های دیگر را می خورند.تاکید میکنمآدم ها.هر ناطقی آدم نیست.انسانیت ندارد.


من اما توقع زیادی از زندگی ندارم.گاهی شده یک رشته ی باریک مثل مو مرا به زندگی ام بند کرده باشد.عطری/کتابی/جمله ای/شعری/درختی/رنگی/نوشته ای...

گاهی ترسم میگرد...به خودم می آیم و می بینم هیچ چیز بزرگی برای رنگی کردن دنیایم ندارم.بر می گردم و می بنیم همین چیزهای کوچک ند که مرا با زور به خودشان الحاق کرده اند.خودم هم می دانم این چیزها،کافی نیستند...آدم نمی تواند مدت زیادی دوام بیاورد..هرچقدر هم که کم توقع باشی،بالاخره یک روز کم می آوری.

پی وست:

این آهنگ؛یکی از آن هایی ست که حال آدم را خوب میکند.
صبحی دیگر/محمد علیزاده 

65

یک روز از زندگی خیلی عادی محبوبه:

ساعت 11صبح ست..البته به گواه مامان؛که با جیغ جیغ هایش سعی دارد بیدارم کند...همیشه نگران اینست که دخترش پر خواب نشود و یک روز اتفاقی وسط این خوابیدن ها خواب به خواب نرود=)حال هرچقدر هم که من برای بار صدم توضیح بدهم که مامان!به خدا دی شب ساعت 3.5-4خوابیدم!
بلند می شوم و نگاهی به ساعت می اندازم!10 و بیست دقیقه ست تازه!مثل همیشه می روم دست و صورتم را می شویم؛مسواک می زنم و توی آینه به خودم نگاه می کنم..چشم هایم را تنگ تر میکنم و خیره می شوم به بالای لبم...باز هم تبخال!:|لامصب این چندوقت که دیر وقت بیدارم؛بیشتر شده..
برمیگردم به اتاق.دنبال گیره مویم می گردم...لامصب همیشه گم میشود.بالاخره پیدایش میکنم.موهایم را که بستم می روم سمت آشپزخانه.عادت ندارم چای بخورم.بدون چای هم که نمی شود صبحانه خورد.یک ته بندی مختصر میکنم و می روم روی مبل ولو میشوم.هنوز خوابم می آید.مامان غضبناک نگاهم میکند!معنی این نگاه اینست که اینهمه خوابیدی بازم خوابت میاد؟!کانال های تلویزیونی را بدون رغبت بالا پایین می کنم.طبق معمول هیچ شبکه ای هیچ برنامه ای ندارد که ارزش تماشا کردن داشته باشد.بی خیال می شوم.میروم تا به کارهای روزمره ام برسم.اتاقم را طبق عادت هر روز تمیز می کنم.گرد نشسته روی میز کامپیوتر؛کتابخانه؛آینه؛پنجره...ما عادت داریم هر روز خانه را جارو بکشیم و من هر روز صبح این کار را تکرار میکنم..

کار های معمول که تمام شدند؛می آیم پای سیستم.همیشه زودتر از کامپیوتر؛مودم را روشن میکنم.لعنتی تا سیگنال یابی کند جان آدم را بالا می آورد.سیستم که روشن شد،تا کار سیگنال یابی مودم تمام شود،من نگاهی از سر عادت به گوشی ام می اندازم.طبق معمول هیچ کس این وقت روز برای من پیامی نفرستاده.چند آهنگ را پلی میکنم.هدفون می گذارم توی گوشم و توی نت چرخی میزنم.تا به خودم تکان بدهم ساعت شده یک.کامنتی اگر هست؛جواب میدهم.ایمیلی اگر دارم می خوانم و چند خبرگزاری را زیر و رو می کنم و مثل همیشه  توی صفحات ورزشی پیگیر اخبار والیبال می شوم.ساعت شده2.مامان صدایم می زند.ظرفها را برمی دارم.سفره را پهن میکنیم.بابا عادت دارد موقع ناهار خوردن اخبار گوش کند.از این شبکه به آن شبکه می پرد.شبکه خبر،شبکه یک،پرس تی وی حتی!=)
ظرفها که جمع شدند برمیگردم توی اتاق.روی صندلی می نشینم.کتاب شعری برمیدارم..گوشی م را دوباره چک میکنم.چندوقتی ست کتاب شعرها را دست نخرده و نخوانده می گذارم روی میز.فقط برشان میدارم بی آنکه نگاهی تویشان بیندازم.با گوشی م کار میکنم.حوصله م سر می رود.به خواهرم می گویم چقدر زندگی مسخره شده...شدید تر از من تایید می کند.حرف می زنیم.مسخره بازی در می آوریم.می خندیم.نماز می خوانم.دوباره می روم پای سیستم.فکر میکنم به مدل لباسی که باید توی عروسی آخر ماه بپوشم.همیشه  از این خاله زنک بازی ها بدم می آمده.زانو هایم دوباره تیر میکشند.چهره ام در هم می شود.چندوقتی ست پاهایم بدجور گرفته اند.مثل خود من:|مامان گیر داده یک مدت بی خیال بسکتبال بشوم.خواهرم می گوید بس که کفش غیراستاندارد می پوشی.مربی میگوید خوب خودت را گرم نمی کنی قبل بازی.

شب شده.و من هنوز اینجا نشسته ام.پای سیستم.البته قبلش بلند شده ام رفته ام ظرفهای ناهار را شسته م.مامان می آید توی اتاق.دوباره چپ چپ نگاه میکند:دی  می گوید انقدر پشت این کامپیوتر نشینم.مامان از کامپیوتر و اینترنت متنفر ست.انگار دشمنان قسم خورده اش را می بیند;)پا می شوم نماز بخوانم.طبق عادت..

شام آماده است.اشتهایی ندارم.اما طبق عادت می روم شام بخورم.ساعت 11 و نیم ست.بعد از شام دوباره م ینشینم پای سیستم.کم کم حالم بهم می خورد از آهنگی که از صبح دارد پخش می شود..آخرین چرخ را توی دنیای مجازی می زنم و کامپیوتر را خاموش میکنم.با خواهرم حرف می زنم...حرف هایی که گاهی خیلی خنده دارند...غش غش می خندیم...بین این خندیدن ها؛حرف هایی هم هست که خیلی ناامید کننده اند...

ساعت2صبح ست.همه خوابند.غلطتی میزنم و برای اینکه تنهایی اذیتم نکند،گوشی را می گیرم دستم...یکی از کتابها را باز میکنم و می خوانم تا بلکم پلک هایم کمی سنگین شوند.خواب با آدم هایی که فکر و خیال ولشان نمی کند قهر است.این را خوب می دانم.گوشی را کنار می گذارم.هنوز هم نفهمیده م که با تن خسته و فکر بیدار چه باید کرد.ساعت حول و حول 4 ست که خوابم می برد...


راستی!روزمرگی که می گویند همین ست؛ نه؟


از دی شب تا حالا دارم این آهنگ را گوش می دهم..باز اصفهانی شاهکار خوانده...بعد از یک مدت طولانی...الحق که دود از کنده بلند می شود:)

برای دانلود کلیک کنید:)


بعدتر نوشت:بعضی وقت ها آدم خوش خوشانش می شود که خزعبلی که درکرده را دیگران دوست داشتند؛از یک طرف هم از اینکه انقدر راحت شعری که برای خود آدم ست به اسم کسی دیگر سند می خورد؛دلش میگیرد..انگار چیز مهمی را از آدم دزدیده باشند...نکنید این کارها را تو خدا...

64

وای باران باران..
شیشه ی پنجره را باران شست،

از دل من اما...


اینجا باران دیوانه وار میکوبد...آسمان؛دلش از من هم گرفته تر است انگار....به جای همه تان هوای بارانی را نفس نفس در سینه ام حبس می کنم:)

63

کلاه قرمزی و بچه ننه را دوست ندارم...من بعد از اولین سینمایی کلاه قرمزی دیگر هیچ کدام از محصولات کلاه قرمزی و دوستان را ندیدم!میدانید چرا؟
اینکه انقدر نباید با نوستالوژی یک نسل بازی کرد...انقدر کشش داد....لوث میشود خب...دیگر نمی شود با خیال راحت متعلق به همان نسل دانستش...همه رویش ادعا پیدا میکنند...نمی خواهم...دوست ندارم این اتفاق بیفتد..من همیشه دوست داشتم،کلاه قرمزی فقط همان کلاه قرمزی آقای مرجی(!)باقی بماند...که راضی بود به اینکه فقط دایناسورش باشد..که باهاش گریه کردیم وقتی آقای مرجی بیرونش کرد از خانه...که از دار دنیا فقط یک پسرخاله ی بی اعصاب داشت که راه به راه می خواست نون و نفت بخرد!نه هزار فامیل دور و نزدیک...از همان وقتی که تنگ کلاه قرمزی یک سروناز چسباندند؛دلم نخواست بار دیگر تکرار کنم دیدنش را....کلاه قرمزی فقط با همان رویای دست یار آقای مرجی بودن دوست داشتنی و خواستنی ست...با همان چکمه های بامزه و شلوار خانگی...
اینکه این همه در ساخت کلاه قرمزی هایی که از بغل اولین سری بیرون زدند خلاقیت به خرج داده اند؛درست...اینکه دیدنشان خیلی به آدم بزرگ ها هم چسبید درست...اما آقای طهماسب!می شود انقدر دست نگذارید روی تنهای نوستالوژی دوست داشتنی نسل ما؟می شود انقدر هی به روزش نکنید؟به خدا یک آنتی ویروس هم انقدر تند تند به روز نمی شود!کلاه قرمزی برای خیلی از امثال من؛یک برند ست...که با شنیدن اسمش یاد کودکی های پاک و معصومانه مان بیفتیم که برای اینکه آقای مجری تحویلش نمی گرفت گریه میکردیم!و یک کم به دنیای قشنگ و کوچک روزهای دورمان لبخند بزنیم...انقدر کلاه قرمزی را تکراری نکنید..خواهشا بروید خلاقیت تان را خرج یک عروسک دیگر بکنید...یک عروسک دیگر که انقدر بچه های نسل من دوستش نداشته باشند....یک عروسک دیگر که به نام کودکی های نسل من نخورده باشد...کلاه قرمزی متعلق به نسل ماست..ما دلمان نمی خواهد کلاه قرمزی را به نسل دیگری هدیه کنیم...متوجه اید؟

62

اصلا خوب نیست که آدم هی بی دلیل چپ برود و راست بیاید بگوید من حالم خوب نیست!مخصوصا اگر این خوب نبودن بی دلیل باشد..یا چه می دانم؛انقدر دلیل داشته باشد برای خوب نبودن که حوصله اش نکشد یکی یکی دیکته شان کند برای کسانی که ازش می پرسند تو چت شده؟

اصلا خوب نیست آدم کارهایی بکند که ازشان هیچ نتیجه ای نشود گرفت الا گوشه گیری..اینکه هی سرش را بچپاند توی گوشی اش و کتاب بخواند؛اینکه شبها تا ساعت 4 بیدار بماند؛اینکه زیاد نخندد؛اینکه اس ام اس ها را بی جواب بگذارد؛اینکه زیاد با کسی حرف نزند،اینکه ننویسد...

گاهی آدم باید یک تیپای محکم به خودش بزند...آنقدر محکم که صدای دادش به آسمان هفتم برسد...به اینکه آدم بشود می ارزد..البته اگر آدم بشود!که بعید است البته!باید کاری کند که از این حال در بیاید...گاهی این جور افسردگی ها با هیچ جیز درمان نمی شود الا همین تیپا!گاهی آدم یه کم زیاد خودش را لوس میکند برای خودش!خودش را از همه پنهان می کند که چه بشود؟با ساکت ماندن چه لذتی نصیبش می شود که سعی می کند بیشتر تنها بماند؟گاهی درون آدم به آدم زیاد ظلم می کند..مخصوصا آن وقت ها که از خندیدن محرومش می کند...وادارش میکند زود زود بغض کند...وادارش یکند تا آخر شب بیدار بماند بی دلیل...خودش هم نداند چه مرگش هست که انقدر ته دلش غمزده ست...که چرا تم زندگی ش را سیاه رنگ طراحی کرده..او که تم همه ی وبلاگها را سفید طراحی/ویرایش  میکند..

اصلا خوب نیست آدم هی راه برود بگوید خوب نیست..اصلا آدم غلط میکند برای یک مدت زیاد حالش بد ست و به فکر چاره نمی افتد...آدم خیلی شکر زیادی هم می خورد که گوشه گیری میکند از همه...غلط بیشتر هم میکند وقتی خندیدن را از خودش دریغ میکند...

اما آدم حق دارد یک وقت هایی،فقط یک وقت هایی، تنها باشد؛جواب کسی را ندهد و ننویسد...مگر نه؟


آنجایی که اصفهانی می خواند:
بیا تا آخر دنیا،بشینیم و پر نگیریم...


از بچگی هایم دوستش داشتم؛از همان وقتی که برای لکچر کلاس زبانم؛کتابی را انتخاب کردم که رویش نوشته شده بود:عملیات آپولو11..نیل آرمسترانگ را می گویم..همانکه 2 روز پیش  مرد...همانکه دخترک توی رویاهایش دوست داشت جایش باشد...
هعی!مرد ماه نشین!الان جایت خوب ست؟من از این پایین؛هر شب برایت دست تکان می دهم:)


بعد نوشت:
شرمنده بابت جواب ندادن به کامنت ها...دیگر تکرار نمیشود:)