62
اصلا خوب نیست آدم کارهایی بکند که ازشان هیچ نتیجه ای نشود گرفت الا گوشه گیری..اینکه هی سرش را بچپاند توی گوشی اش و کتاب بخواند؛اینکه شبها تا ساعت 4 بیدار بماند؛اینکه زیاد نخندد؛اینکه اس ام اس ها را بی جواب بگذارد؛اینکه زیاد با کسی حرف نزند،اینکه ننویسد...
گاهی آدم باید یک تیپای محکم به خودش بزند...آنقدر محکم که صدای دادش به آسمان هفتم برسد...به اینکه آدم بشود می ارزد..البته اگر آدم بشود!که بعید است البته!باید کاری کند که از این حال در بیاید...گاهی این جور افسردگی ها با هیچ جیز درمان نمی شود الا همین تیپا!گاهی آدم یه کم زیاد خودش را لوس میکند برای خودش!خودش را از همه پنهان می کند که چه بشود؟با ساکت ماندن چه لذتی نصیبش می شود که سعی می کند بیشتر تنها بماند؟گاهی درون آدم به آدم زیاد ظلم می کند..مخصوصا آن وقت ها که از خندیدن محرومش می کند...وادارش میکند زود زود بغض کند...وادارش یکند تا آخر شب بیدار بماند بی دلیل...خودش هم نداند چه مرگش هست که انقدر ته دلش غمزده ست...که چرا تم زندگی ش را سیاه رنگ طراحی کرده..او که تم همه ی وبلاگها را سفید طراحی/ویرایش میکند..
اصلا خوب نیست آدم هی راه برود بگوید خوب نیست..اصلا آدم غلط میکند برای یک مدت زیاد حالش بد ست و به فکر چاره نمی افتد...آدم خیلی شکر زیادی هم می خورد که گوشه گیری میکند از همه...غلط بیشتر هم میکند وقتی خندیدن را از خودش دریغ میکند...
اما آدم حق دارد یک وقت هایی،فقط یک وقت هایی، تنها باشد؛جواب کسی را ندهد و ننویسد...مگر نه؟
آنجایی که اصفهانی می خواند:
بیا تا آخر دنیا،بشینیم و پر نگیریم...
از
بچگی هایم دوستش داشتم؛از همان وقتی که برای لکچر کلاس زبانم؛کتابی را
انتخاب کردم که رویش نوشته شده بود:عملیات آپولو11..نیل آرمسترانگ را می
گویم..همانکه 2 روز پیش مرد...همانکه دخترک توی رویاهایش دوست داشت جایش باشد...
هعی!مرد ماه نشین!الان جایت خوب ست؟من از این پایین؛هر شب برایت دست تکان می دهم:)
بعد نوشت:
شرمنده بابت جواب ندادن به کامنت ها...دیگر تکرار نمیشود:)
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".