84

من آدم مغروری هستم...درست تر که بخواهم بگویم می شود؛آدم خواهش کردن از کسی نیستم...اصولا کم پیش می آید به خاطرچیزی از کسی خواهشی بکنم...یعنی عزت نفس و غرورم را خیلی بیشتر از این چیزها دوست دارم...بیشتر از جانم حتی...شده بعضی وقت ها یک نفر داوطلبانه حاضر شده کاری را برای من انجام بدهد و من فقط محض اینکه زیر بار دین ش نباشم گفتم نه...چه برسد به اینکه خواهش کنم.

دلیل این همه مقدمه چینی چیز خاصی نیست...فقط خواستم بگویم توی زندگی م چیزهایی هستند که که از بچگی خواسته بودمشان.خیلی زیاد.گاهی برای نرسیدن بهشان اشکم هم درآمده.داشتم آدم هایی را که فقط شاید اگر ازشان خواهش میکردم؛می توانستند برایم کاری بکنند.اما من همیشه اعتقاد داشتم و دارم که اگر من خوب باشم؛خودشان می آیند سراغم...نیازی نیست من عزت نفسم را بگذارم زیر پا.لازم نیست من غرورم را حتی به اندازه ی یک اپسیلون؛له کنم.

دیدم جنگیدن با زندگی فایده ای ندارد...شاید خیلی نگاهم جبرگرایانه باشد.اما واقعیت از نظر من همین ست...ولاغیر.وقتی خودت را با زندگی در می اندازی؛وارد یک جنگ فرسایشی می شوی که فقط و فقط خودت را خرد می کنی...له میشوی...ایمان دارم زندگی زورش بیشتر از این حرفهاست...دیکتاتور هم هست.یه حرفت گوش نمی دهد.تو فقط باید تحت فرمانش باشی.

نشستم و حساب کردم.دیدم نمی ارزد.سعی کردم منطقی باشم...منطقی و حسابگر.بیشتر از لذت بردن از زندگی؛به فکر آینده ای باشم که با من شوخی ندارد.دیدم باید برای رسیدن به یک سری چیزها،قید لذت را زد.دیدم نباید آنقدرها هم آرمانگرایانه به زندگی نگاه کرد...آخر زندگی برای هرکسی آرمانی نیست.برای اکثر آدم ها خشن ست و جدی.

حساب کردم دیدم بهتر ست مثل بچه ی آدم درس م را بخوانم.قید نویسندگی را بزنم.بروم بشوم یک سیاستمدار شاید.قید تغیر رشته را هم زدم.وقتی نمی شود جنگید،بهتر است از آنچه خواهی داشت لذت ببری...و من این روزها دارم تمام سعی م را میکنم که که مثلا عاشق دیپلماسی باشم و هی هر روز با خودم مرور کنم چرت و پرت هایی را که سال ها پیش آن مرتیکه ها،مک لوهان و پارسونز و گیدنز گفتند...

این روزها دارم با خودم فکر میکنم سیاست هم چیز بدی نیست...

+حالم هم خوب ست.هیچ ناراحت نیستم...واقع گرا که باشی،زندگی کمتر اذیتت میکند.من فقط عوض شده ام.حسابگر بودن را یاد گرفته ام.

+فقط به خاطر چند نفری نوشتم که این روزها جویای احوالم بودند...

+چقدر هوا این روزها سرد و دلچسب شده:)

83

بچه تر که بودم،مثل همه ی دختران هم سن و سالم،ازین تقویم ها داشتم که تویش پر بود از چرت و پرت!از دست نوشته های شخصی تا شعرهای بعضا سوزناک جگر سوز بی مخاطب!البته آنوقت ها برخلاف الان می ترسیدم نوشته هایم را،یا بهتر بگویم درونیاتم را به دیگران نشان بدهم؛البته از نه ترس کشف شدن؛از ترس تمسخر...به الانم نگاه نکنید که نوشته هایم را برای همه میفرستم و درمعرض دید عموم قرار میدهم و شعرهای کوتاهم را برای دوستانم سند میکنم..!و خواهرم هم اینجا ار می خواند و جا دارد از همین جا بهش سلامی هم بکنم و بچه ها خواهرم!خواهرم بچه ها:دی. بعله!ما قدیم ها اینگونه نبودیم که الانیم!

از بحث دور نشویم...داشتم می گفتم..ترس تمسخر داشتم و همیشه ی خدا،بعد از یک مدت نوشته هایم کانه یک نامه ی طبقه بندی شده ی در رده ی فوق سری؛سوزانده و امحا میشد...از آن ایام فقط دو تقویم باقی مانده که چند شب پیش داشتم بهشان نگاه میکردم...

چقدر بچه بودم آن روزها...به نوشته هایمکه نگاه میکردم؛خنده ام میگرفت..با خودم گفتم خوب شد که لااقل عقل میکردم و به کسی نشانشان نمی دادم!و الا مسخره شدنم حتمی بود
J

آدم از یک سنی به بعد ، هر روزش به اندازه ی یک ماه رشد میکند...یک دوره ی طلایی هست که آدم هاتابع رشدشان بی نهایت ست(یا یک همچین چرت و پرت هایی!من زیاد از ریاضی سر در نمی آورم).نکته هم اینجاست که این رشد،کلا از هر کس به نسبت کس دیگر متفاوت ست.هم بعد و مقدار،هم سن.برای من به گمانم از17-18سالگی شروع شد...هنوز هم ادامه دارد.شاهد کوچکش هم آرشیو اینجاست...شاهد بزرگتر هم بچه هایی هستند که وبلاگ های قبلی م را هم خوانده اند...اینکه چقدر بزرگتر شده ام...چقدر طرز فکرم با آن اوایل توفیر دارد...و خب!این خوب ست به نظرم!:)

+یک مدت نیستم احتمالا...
+فراموشم نکنید!
+مخلصتان هم هستم یک تنه
:)
 
+کل پست را با پس زمینه ی we are the sameیانی بخوانید..

82

خبری که چند سال منتظرش بودم...
+کلیک

خیلی واضحه که خوشحالم؟:)))

81

دم ها،بعضی وقت ها ، توی زندگی به یک جایی می رسند که خیلی مهم ست...واضح تر بگویم،به یک چیز مهم میرسند که پی ش را می گیرند و ادامه اش میدهند و می رسند به جاهای خیلی خوب...

بعد که ازشان می پرسی چی شد که فلان چیز را شروع کردی و ادامه دادی و اینها؛خیلی هایشان می گویند از یک جایی به بعد توی زندگی م حس کردم تمام استعداد و علاقه ی من توی همان فلان چیز خلاصه می شود...

حالا غرض من از چیدن این همه فلان چیز کنار هم این بوده که بگویم من مثل اینها نیستم!چون نه هنوز توی چیزهایی که دوستشان دارم به جایی رسیده ام؛نه چیزهای دوست داشتنی زندگی م،از یک جای به بعد آمده اند وسط زندگی م...یعنی من از همان وقتی که حالیم شد آدم می تواند می تواند یک چیزهایی را دوست داشته باشد؛علاقه های ثابتی داشته ام...مثلا از همان بچگی،که برادرم همبازی م بوده و با پسرهای فامیل والیبال و فوتبال بازی میکردم،می دانستم عاشق ورزش کردنم...از همان موقع ها که می نشستم پای دیدن جام جهانی 98 فوتبال،یکی از بزرگترین دغدغه هام ورزش بوده.که بعدترش عضو تیم والیبال مدرسه بودم و بعدش هم شدم هندبالیست و یکی دوبار برای تیم شهرستان بازی کردم و بعد هم شدم بسکتبالیست.خب من توی ورزش هنوز به جای به خصوصی نرسیده ام!چون هیچ وقت پیگیرانه ادامه اش ندادم؛همیشه یک چیزی بوده این وسط که اختلال بیندازد بین برنامه های ورزشی م.مثلا ابتدایی که بودم،مربی ورزش مرا برای هندبال استعداد یابی کرده بود.توی مسابقات استانی هم دوم شده بودیم و همه توی ورزشگاه از ما قول گرفته بودند که بازهم بیاییم و ادامه بدهیم و این ها.اما پا به راهنمایی که گذاشتیم،یک هو همه چیز خراب شد.مدرسه مان تیم هندبال نداشت و آن باشگاه مضمحل شد و رفت یک جای دیگر و فوقع ماوقع!ما رفتیم سمت بسکتبال.
بعد ازآن جایی که کلا ورزش آن خراب شده که من توش درس می خواندم چیزی در حد زیر خط فقر بود،همین بسکتبال هم نصفه نیمه ماند.
دبیرستان که رفتم دوباره عزمم جزم شد که بچسبم به هندبال.اتفاقا چسبیدم!اما بچه های هم دوره ی من و بلکم آن هایی که دوسه سال بعد از من شروع کرده بودند آنقدر پیشرفت کردند که من جایی بینشان نداشتم!الان خیلی هایشان توی تیم ملی ند یا لیگ بازی میکنند...من اگر آن روزها کوتاهی نمی کردم الان جاهای خوبی بودم...بعدتر که درگیر المپیاد و کنکور شدم و اصلا مسئله ی ورزش رفت کنار.حالا هم یک سالی می شود که بسکتبال را از نو شروع کرده ام و همگی منتظریم فرجی بشود و اسپانسری پیدا بشود که بتوانیم لیگ برویم و استعدادمان ناشناخته باقی نماند!البته من به بچه ها اطمینان خواهم داد که اگر خدا بخواهد و سال بعد برای ارشد بروم یک شهر دیگر،صد در صد اسپانسر خوبی پیدا می شود و آنقدر ساپورتشان می کند که تا لیگ برتر هم برسند!خواهم گفت که فقط و فقط یک سال و نیم صبر کنند...اصلا تا آن موقع خودشان را آماده کنند که توی لیگ سربلند باشند!چون اساسا کائنات با من سر لج دارند!طرف حساب زمین و زمان من هستم!نه آنها؛والاح!
خب من الان فکر میکنم بهتر است از باقی علاقه هام ننویسم که موجبات تشویش افکار عمومی فراهم میشود!


80

دنیا پر است از آدم هایی که زمین برای نفس کشیدن به بودنشان نیاز دارد.که اگر نباشند؛باید ایستاد.رفتن و رفتن و رسیدن؛نه دیگر رنگی دارد،نه زیبایی،نه اشتیاق.

بعضی از آدم ها،بین این توده ی خاکستری رنگ دنیا،عجیب رنگی هستند.آنقدر رنگ می پاشند به دنیای ما آدم ها که جبران می شود همه ی بی رنگی هایمان.ته دلمان قرص می شود که هر چقدر هم که ما بی رنگیم،آنها هستند که زندگی نمیرد که نبض حیات زمین توی دستشان ست؛ که حواسشان به همه چیز هست.

اصلا من همیشه فکر میکنم،خدا بعضی از زن ها را آفرید تا زمین انقدر تهوع آور نباشد.وقتی تو صبح زود از خانه میزنی بیرون و بین شلوغی های شهر،یک گوشه از روزمرگی هایت ، تو را گم می کند،باید زنی باشد که توی خانه دارد به همه جا زندگی می پاشد.که وقتی صبح از خواب بیدار میشود،جلوی آینه به خودش سلام میکند،همیشه لبخند دارد،لباس های رنگی می پوشد،توی خانه برای خودش آواز می خواند،می رود خرید،با این و آن سر قیمت ها چانه میزند،خانوم همسایه را می بیند،نیم ساعت با هم گپ می زنند،می آید خانه،غذا درست میکند،میل بافتنی را می گیرد توی دست های ظریفش،تند و تند رج می زند،برای خودش توی اینترنت می چرخد،اخبار می خواند،از روزمرگی هایش می نویسد،بعد لینک هایش را که نگاه میکنی،همه یا وب سایت های آشپزی ند یا دکوراسیون و وبلاگ های مادرانه:)
تلفن را میگیرند توی دستشان...از دختره می پرسند ناهار برمیگردد خانه یا نه؟حواسشان هست که یک وقت غذایی درست نکنند که پسره بدش بیاید..نگران چربی و قند شوهرشان هستند...
زن ها الهه های غمگین روی زمیند...ما،گم شان کرده ایم...لا به لای روزهای مان..لا به لای مشغله هایمان...گاهی یادمان می رود،کسی توی خانه منتظر ماست.کسی که فقط یک روز نبودنش کافی ست تا بفهمیم چه قدر به وجودشان نیاز داریم و خودمان حالیمان نیست...

برمی گردی خانه،خسته ای.توی محل کار با یکی بحثت شده،از کسی حرکت ناخوشایندی دیدی،کسی کنایه ای زده که بهت برخورده،مشکل مالی داری...چه میدانم..هرچه.اما همین که میرسی،توی هوای خانه نفس که میکشی،می آید کنارت،لبخند می زند،سلام می کند،همه ی قدرتش را به کار گرفته تا تو خسته نباشی؛که دست پریشانی، به روحت نرسد...به خانه که می رسی،توی هوای خانه نفس میکشی؛خداوند انگار بهت لبخند می زند....زن،لبخند خداست روی زمین...لبخندی که اگر حواسمان بهش نباشد؛انحنایش،رو به پایین میل میکند...می شکند..