دم ها،بعضی وقت ها ، توی زندگی به یک جایی می رسند که خیلی مهم ست...واضح تر بگویم،به یک چیز مهم میرسند که پی ش را می گیرند و ادامه اش میدهند و می رسند به جاهای خیلی خوب...

بعد که ازشان می پرسی چی شد که فلان چیز را شروع کردی و ادامه دادی و اینها؛خیلی هایشان می گویند از یک جایی به بعد توی زندگی م حس کردم تمام استعداد و علاقه ی من توی همان فلان چیز خلاصه می شود...

حالا غرض من از چیدن این همه فلان چیز کنار هم این بوده که بگویم من مثل اینها نیستم!چون نه هنوز توی چیزهایی که دوستشان دارم به جایی رسیده ام؛نه چیزهای دوست داشتنی زندگی م،از یک جای به بعد آمده اند وسط زندگی م...یعنی من از همان وقتی که حالیم شد آدم می تواند می تواند یک چیزهایی را دوست داشته باشد؛علاقه های ثابتی داشته ام...مثلا از همان بچگی،که برادرم همبازی م بوده و با پسرهای فامیل والیبال و فوتبال بازی میکردم،می دانستم عاشق ورزش کردنم...از همان موقع ها که می نشستم پای دیدن جام جهانی 98 فوتبال،یکی از بزرگترین دغدغه هام ورزش بوده.که بعدترش عضو تیم والیبال مدرسه بودم و بعدش هم شدم هندبالیست و یکی دوبار برای تیم شهرستان بازی کردم و بعد هم شدم بسکتبالیست.خب من توی ورزش هنوز به جای به خصوصی نرسیده ام!چون هیچ وقت پیگیرانه ادامه اش ندادم؛همیشه یک چیزی بوده این وسط که اختلال بیندازد بین برنامه های ورزشی م.مثلا ابتدایی که بودم،مربی ورزش مرا برای هندبال استعداد یابی کرده بود.توی مسابقات استانی هم دوم شده بودیم و همه توی ورزشگاه از ما قول گرفته بودند که بازهم بیاییم و ادامه بدهیم و این ها.اما پا به راهنمایی که گذاشتیم،یک هو همه چیز خراب شد.مدرسه مان تیم هندبال نداشت و آن باشگاه مضمحل شد و رفت یک جای دیگر و فوقع ماوقع!ما رفتیم سمت بسکتبال.
بعد ازآن جایی که کلا ورزش آن خراب شده که من توش درس می خواندم چیزی در حد زیر خط فقر بود،همین بسکتبال هم نصفه نیمه ماند.
دبیرستان که رفتم دوباره عزمم جزم شد که بچسبم به هندبال.اتفاقا چسبیدم!اما بچه های هم دوره ی من و بلکم آن هایی که دوسه سال بعد از من شروع کرده بودند آنقدر پیشرفت کردند که من جایی بینشان نداشتم!الان خیلی هایشان توی تیم ملی ند یا لیگ بازی میکنند...من اگر آن روزها کوتاهی نمی کردم الان جاهای خوبی بودم...بعدتر که درگیر المپیاد و کنکور شدم و اصلا مسئله ی ورزش رفت کنار.حالا هم یک سالی می شود که بسکتبال را از نو شروع کرده ام و همگی منتظریم فرجی بشود و اسپانسری پیدا بشود که بتوانیم لیگ برویم و استعدادمان ناشناخته باقی نماند!البته من به بچه ها اطمینان خواهم داد که اگر خدا بخواهد و سال بعد برای ارشد بروم یک شهر دیگر،صد در صد اسپانسر خوبی پیدا می شود و آنقدر ساپورتشان می کند که تا لیگ برتر هم برسند!خواهم گفت که فقط و فقط یک سال و نیم صبر کنند...اصلا تا آن موقع خودشان را آماده کنند که توی لیگ سربلند باشند!چون اساسا کائنات با من سر لج دارند!طرف حساب زمین و زمان من هستم!نه آنها؛والاح!
خب من الان فکر میکنم بهتر است از باقی علاقه هام ننویسم که موجبات تشویش افکار عمومی فراهم میشود!