79

حسین(ع)بیشتراز آب ؛
تشنه ی لبیک بود..
اما افسوس که به جای افکارش
زخم های تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین درد او را
بی آبی معرفی کردند...

ع.شریعتی

78

من آنقدر ها هم که به نظر می رسم آدم افسرده ای نیستم.یعنی راستش را بخواهید اصلا افسرده نیستم.فقط شاید بشود گفت قدیم تر ها خوشحال تر بودم...خوشحال تر و خندان تر...مثلا آن موقع هایی که می رفتم دبیرستان...یادم هست روزی که با بچه ها از مدرسه فرار کردیم آنقدر خندیدم که حد نداشت...خنده ی آن روزهایم جنسش کمی با خنده های الانم فرق می کرد.آن موقع ها که می خندیدم،واقعا می خندیدم..این روزها گاهی شایداصلا خنده هایم خنده نباشند...اما بیشتر شده تعدادشان...انگار کمیت خنده ها که زیاد شد؛کیفیت بین شان تقسیم می شود...یک همچین داستانی دارد حال و هوای قدیم تر ها و این روزهای من...

من آدم شادی هستم.همیشه یک انحنای بزرگ روی لبم هست...البته وقت هایی که با دوستانم هستم...تصور یک دختر تنها در خیابان که به پهنای صورتش می خندد وحشتناک ست!آدم یاد اختلال دوقطبی می افتد:/
فقط بدی من اینست که به هیچ عنوان،و تاکید می کنم به هیچ عنوان نمی شود از روی صورتم تشخیص داد که چه وقت هایی حالم گرفته است...اصلا بگذریم..می خواستم از شادی و خنده بنویسم...!

مدرسه که می رفتم یک جمع چهار نفره ی دوست داشتنی داشتیم که شیطنت هایمان دست کمی از دخترهای دوست داشتنی ورود آقایان ممنوع نداشت...یا شاید بهتر است بگویم شیطنت های آن ها دست کمی از شلوغ بازی های ما نداشت!در این حد!معلم های را سرکار می گذاشتیم؛یک هو وسط کلاس کرکر خنده هایمان بلند میشد(جالب اینجاست با اعتماد به سقف کاذب؛همیشه هم جلوی جلو می نشتیم!)،پیش دانشگاهی که بودیم،یادم نمی آید معلمی حداقل یک بار از کلاس بیرونمان نکرده باشد!بدبختی این بود که سه نفرمان خیر سرمان بهترین های مدرسه بودیم و دوتایمان هم المپیادی...هیچ کاری نمیشد با ما کرد...

کنکور که دادیم،هرکس رفت یک گوشه ای...یکی فلسفه،یکی ادبیات،یکی حقوق،یکی هم علوم سیاسی...
حالا سه چهار سال میگذرد..همه مان ترم پنج دانشگاهیم؛اما هنوز هم که هنوز هست،نتوانسته ایم یک بار دیگر دور هم جمع بشویم..باورش سخت ست که با آن همه دوستی،انقدر راحت،راضی به ندیدن هم هستیم...رسما جمع دوستانه مان پاشید:|

حالا که دانشگاهم،یک جمع پنج نفره داریم که در همان حد مسخره و اهل خنده هستند...البته به لطف مسئولین و طرح تفکیک جسنیتی و این حرف ها،حالا پنج نفریم...قبلا یازده دوازده نفر بودیم:|،از آن موقع تا حالا دیگر هیچ وقت نشد هر ده-دوازده نفرمان یک جا باهم باشیم و بگوییم و بخندیم و از آن جمع فقط عکس های یادگاری اش ماند...از این پنج تای باقی مانده یکی دونفرمان یک کم آرام ترند..اما شیطنت سه نفر دیگرمان،جبران سکوت و آرامش آن دوتا را میکند...دلم برای استاد های بیچاره می سوزد...یکی که از همه بیچاره ترست بنده خدا!خنده ی توی کلاس ما تمام تمرکزش را بهم می ریزد..دست خودش نیست!وقتی می بیند یک نفر دارد می خندد خنده اش میگیرد و مجبور میشود بهمان گیر بدهد!:)))

از همین حالا یکی از بچه های جمع مان رسما به باد فنا رفت...از شرح به باد فنا رفتنش واقعا معذورم...که نوشتن درباره اش خودش می شود یک پست روی اعصاب...حال چهار نفرمان مانده ایم که هر کداممان برای یک گوشه از کشوریم...از حالا به سه ترم بعد فکر میکنم که قرارست دوباره رسما جمع دوستانه مان بپاشد...و دیگر خنده ام نمی گیرد...دلم می گیرد...

ای بابا!بازهم پستم افسرده شد:|

77

گاهی وقت ها،آدم دلش یک چیزی می خواهد که حاضر ست برای به دست آوردنش هر هزینه ای بکند...حاضر است خیلی چیزها را از دست بدهد...از خیلی از رویاهایش دست بکشد...اما دنیا با او سرلج دارد انگار...نمی شود که نمی شود...هرکاری هم که بکند،انگار قرار نیست آن چیز را به دست بیاورد...هزار سال هم که بگذرد؛باز انگار نه انگار...

آدم دلش میگیرد...دلش می خواهد زمین و زمان را بهم بدوزد...دلش می خواهد سر آدم ها هوار بکشد...سر زمین...با آسمان هم سر جنگ دارد انگار..گاهی خشم..گاهی غصه...آدم گریه اش هم نمیگرد گاهی...فقط عصبانی می شود...از اینکه دستش به هیچ جایی بند نیست...هر تلاشی هم که بکند،فایده ای ندارد...

آدم می نشیند یک گوشه...زانوهایش را جمع میکند...سرش را می گذارد رو زانوهایش...خسته می شود...نفس...نفس...نفس...بالا نمی آید انگار...خیره می شود به دنیا...به این فکر میکند که کاری نمی تواند بکند...به اینکه شاید بهتر است بی خیال شود...

آدم بلند می شود...سعی میکند فراموش کند...سخت می شود...نمی شودیک چیزهایی را راحت فراموش کرد...هی به یادش می افتد یک روزهایی دنبال چیزی بوده که به دستش نیاورده..هی دردش می گیرد...هی درد می کشد...هی نفس عمیق می کشد...هی سرش را گرم می کند...

آدم سرگرم می شود...زندگی فراموشی را به او یاد می دهد...یاد می گیرد کنار بیاید...یاد می گیرد نجنگد...یاد می گیرد شاید ارزشش را نداشت...بی خیالی طی میکند...با خودش می گوید به درک اصلا...دل خوشی هایش زیادتر و زیادتر می شوند...تنها هرازگاهی یادی...

آدم که فراموش کرد،بی خیال که شد،نفسش که آرام گرفت،دردش که کم شد،بهش می گویند بیا!این برای تو...همانی که می خواستی...همانی که برایش زمین و زمان را بهم دوخته بودی...آدم یک نفس عمیق می کشد...نگاهی به اطرافش می اندازد...یاد روزهایی می افتد که چقدر دلش می خواست آن چیز را...سری تکان می دهد...لبخندی می زند...شانه ای بالا می اندازد...

نه!ارزانی خودتان...

»چقدر این روزها هوا خوبست:)
»»شرمنده بابت رمزی کردن پست قبل...حس میکنم کمی بیشتر از حد معمول خصوصی بود..
»»»شرمنده تر بابت جواب ندادن به کامنت ها...
»»»»من عوض شدم؟


بعدن نوشت:

همین پست را در لینک زن بخوانید:کلیک

76

پیش نوشت:
آدم نباید همه چیزش را بردارد بیاید اینجا بریزد وسط دایره که همه بخوانند.خصوصا اینکه خیلی از کسانی که از اینجا می گذرند او را کامل بشناسند.با اسم و فامیل حقیقی و خیلی چیزهای دیگر.اما خر درون ست دیگر!گاهی آدم دلش می خواهد یک چیزهایی را بردارد از کنج پستوی ذهنش؛بریزد وسط جمع،دور همی به خاطره هایش بخندند:)


+ادامه مطلب حذف شد

75

have no feat
when the night draws near
and fills you
with dreams &desire
.
.
.
.
.

+خودم را این روزها آرام میکنم با این ترانه....


پی. اس:

و امروز،خدایی بر من بارید،که از هرکس مهربان تر و قوی تر و دوست تر است به من...


خوبم...خوب..همه چیز خوب ست.

74

هنوز هم که هنوز هست اعتقاد دارم آدم اگر حرفی ندارد برای زدن؛نباید اصراری به نوشتن داشته باشد...حرف اگر درست و حسابی نباشد؛ارزش آدم فقط می آید پایین..ولاغیر.

حساب حرف زدن و آپ دیت کردن وبلاگ هم از هم جدا نیستند...این روزها اگر کمرنگ شدم؛از بی حرفی و بی حوصلگی و هوای ابری حوصله و حال بد و خاطرات پارسال پاییز و استرس و هزار  کوفت و زهر مار دیگر ست که اگر بخواهم قطارشان کنم وصل می شود به خود پل ورسک!...

به خودم قول داده بودم اینجا نیایم چس ناله بکنم و از دردهام بنویسم ..سر قولم هم هستم...حالم که خوب تر شد؛بر میگردم و حرف می زنم...عجالتا این چند خط مغشوش را از من داشته باشید تا چند روز دیگر...

+فقط می ماند یک چیز...اگر رفاقتی بین ما هست؛به همان رفاقت،به همان دوستی،این روزها زیاد دعایم کنید...فقط به خدا بگویید هوای این چند روز من را داشته باشد...که دوباره پاییز پارسال تکرار نشود...

+این بی مقدمه نوشتن ها و سلام نکردن ها و قربانتان نرفتن ها را هم بر حال بد این روزهام ببخشایید..حالم که خوب شد از خجالت همه تان در می آیم رفقا...

قربان مهربانی های تان.