74
هنوز هم که هنوز هست اعتقاد دارم آدم اگر حرفی
ندارد برای زدن؛نباید اصراری به نوشتن داشته باشد...حرف اگر درست و حسابی
نباشد؛ارزش آدم فقط می آید پایین..ولاغیر.
قربان مهربانی های تان.
حساب حرف زدن و آپ دیت
کردن وبلاگ هم از هم جدا نیستند...این روزها اگر کمرنگ شدم؛از بی حرفی و بی
حوصلگی و هوای ابری حوصله و حال بد و خاطرات پارسال پاییز و استرس و
هزار کوفت و زهر مار دیگر ست که اگر بخواهم قطارشان کنم وصل می شود
به خود پل ورسک!...
به خودم قول داده بودم اینجا نیایم چس ناله بکنم
و از دردهام بنویسم ..سر قولم هم هستم...حالم که خوب تر شد؛بر میگردم و
حرف می زنم...عجالتا این چند خط مغشوش را از من داشته باشید تا چند روز
دیگر...
+فقط می ماند یک چیز...اگر رفاقتی بین ما هست؛به همان رفاقت،به همان دوستی،این روزها زیاد دعایم کنید...فقط به خدا بگویید هوای این چند روز من را داشته باشد...که دوباره پاییز پارسال تکرار نشود...
+این بی مقدمه نوشتن ها و سلام نکردن ها و قربانتان نرفتن ها را هم بر حال بد این روزهام ببخشایید..حالم که خوب شد از خجالت همه تان در می آیم رفقا...قربان مهربانی های تان.
+ نوشته شده در 2012/10/25 ساعت 19:34 توسط ms.mim
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".