آوند اتاق نگرفته.فکر میکرده رفت و آمد برایش راحت تر ست و نشد..یعنی درست از آب در نیامد.راحت تر نبود.مثل اکثر تصوراتی که ما از آینده ی خودمان داریم و اتفاقات پیش رو ؛ به ضرب له شدنمان بهمان می فهمانند که زهی خیال باطل.
داشتم میگفتم.اتاق نگرفته و حالا سرگردان پیچ و خم راهروهای سازمان مرکزی ست تا بتواند برای خودش جایی دست و پا کند.تعارفش کردم مهمان مان باشد.مهمان اتاق دونفره ی کوچک من و زری.همیشه جمع های شلوغ را ترجیح میدادم و اصلا نفهمیدم که چه شد برای انتخاب اتاق؛دست گذاشتم روی دونفره و حالا مثل سگ پیشمانم.
دعوتش کردم بیاید..آمد.از کوچکی خوابگاه دلش گرفت.یاد خودم افتادم.روزهای اول.بغض های آخرشب که قاطی آهنگ های توی گوشی میشد و می رفت پایین.بغض های من اصولا راه به بالا پیدا نمیکنند.
از کوچکی خوابگاه دلش گرفت.از نداشتن پنجره ی رو به خیابان دلش گرفت.از نداشتن فضای سبز دلگیر شد.از اینکه پنجره ی کوچک توی اتاق رو به بلوک رو به رویی و اتاق دخترهای دیگر باز میشد نالید و گفتم:بی خیال دختره..عادت میکنی!
دوست داشت شب را پیش ما بماند.نه توی یک اتاق شش نفره ی خالی و دلگیر که به عنوان مهمان قرار بود بدهند بهش..تعلل نکردم.نگهش داشتم.دلم برای یک جمع کوچک ساده ی خودمانی و حرفهای دخترانه و خنده های تا آخر شب تنگ شده بود.آن شب انقدر با زری و آوند و رضی گفتیم و خندیدیم که دلمان درد گرفته بود.که فکر کردم میشود حتی وسط این خوابگاه کوفتی هم خوش بود ها!!
فکر کردم میشود وسط این خوابگاه کوفتی هم خوش بود و مجبورش کردم شب بماند.فرستادمش تخت بالایی.تخت بالایی برای من ست.دوستش دارم چون کسی رویش نمی نشیند.چون کسی حوصله اش نمیکشد برای نشستن برود بالا.دوستش دارم چون دور از دسترس ست و این؛برای من اختصاصی پسند؛یعنی ایده آل.
مجبورش کردم برود روی تخت من بخوابد و آوند خجالت کشید.گفت معذب ست اینطوری..گفتم:"هیس بینیم باو!"و او به این لحن مخصوص به خودم خندید.پتویم را برداشتم و روی زمین دراز کشیدم.کنار پنجره.قد بلند هم چیز بدی ست لامصب!همه ی قدم آن گوشه ی کنار پنجره جا نمیشد.پاهایم را جمع کردم توی شکمم..بابک جهان بخش زیر گوشم میخواند":خودمم دارم از خودم میبرم"؛ و من بی توجه به لرزی که از باد پاییزی آخر شب افتاده بود به جانم ؛خیره شده بودم به آسمان.
خیره شده بود بهم..کله ی سحر..روی میز نشسته بود و نگاهم میکرد..گفتم:تو کی بیدار شدی دختر؟پرسید:کل دیشب و همینطوری خوابیده بودی تو؟خندیدم و گفتم:کل دیشبو همینجوری بیدار بودم!!از آن خنده ها که دل آدم درد میگیرد تهش..