202.اینجا چراغی روشن ست...

داشتم نوشته های قدیمی ام را میخواندم.
بغض داشت.لبخند داشت ؛ غریبه که نیستید، بعضی هایشان هم خجالت!
خواندم و خواندم و خواندم تا رسیدم به این پست .یک لبخند عمیق به لبم نشاند.یاد تابستان93افتادم.بعدتر مهروآبانش.یاد همه ی روزهای عجیب و زیبایی که بر من گذشت.که چقدرررر عوض شدم.چقدرررر روحم بزرگ تر شد.چقدررر ریسک پذیرتر شدم.چقدررر حس کردم اعتمادم به خودم بیشتر شده است.

داشتم محبوبه ی قبل از شهریور 93را با محبوبه حالا مقایسه میکردم.گاهی آدم ها نیاز به پریدن دارند.نیاز دارند از یک بلندی، بی هراس سقوط، بپرند.بپرند وسط متن حادثه.وسط عمق ماجرا.پریدن،پرواز را یاد آدم می دهد.حتی اگر زمین بخورید،حتی اگر زخم بردارید،که حتما زمین خواهید خورد و حتمن هم زخم خواهید داشت،درنهایت،آرام آرام،پروانگی را یادمیگیرید.پروانه بودن،حسی ست که این روزها دارم:)

 

پی.اس:صحبت های امروز من و فائزه،وسط اینستابازی ، دلم را هوایی اینجا کرد.اینجا خانه ی من است.شاید به تار مویی بند شود،اما نمیگذارم چراغش خاموش بماند^_^

201.آه از نفس پاک تو و صبح نشابور*

بی تو
بی شب افروزی ماندنت
بی تب تند پیراهنت
شک نکن
من که هیچ
آسمان هم زمین میخورد...*

+چارتار
+علیرضا بدیع

+پی.اس:یک نفر بیاید این قلم را نجات بدهد لطفا!حرف هایم تمام نشده اند اما کلمه کم آورده ام.

200.من از باور مرگ دارم میام،تو واسم مث فرصت آخری

از صبح افتاده ام یک گوشه.یک هو تمام مرض های دنیا سر خر را کج کرده اند سمت من.فرض کنید مرداد باشد،گرم باشد،تابستان باشد،بیکار باشی،حال هیچ کاری نداشته باشی،بعد مرض هم بگیری!

پ.ن:تو روح همه ی جمعه های کشدار تابستان های کسل کننده ی دلگیر دلتنگ :|

199.همیشه این تو هستی که ازم حالم رو پرسیدی *

به نقطه ای در زندگی م رسیده ام که هی پشت هم میگویم:خدای دلخوشی های کوچک ؛ برای خاطر همه ی این یک سال ، برای روزهایش ، حتی استرس هایش ، حتی تر اشک های نصفه شبی اش ، ممنونم .شما محشرید خدا جانم :)
پی.اس:البته من تشنه ی روزهای بهترم و سیری ناپذیر

198

بعضی آدم ها،درونشان یک طاهره دارند.دقیق تر که بخواهم بگویم،درونشان آدمی نشسته که حرف نمی زند.یعنی بلد نیست حرف زدن را.هی کم می آورد.هی سختشان میشود.هی زبان به دهان میگیرند و کوتاه می آیند به هزار و یک دلیل.سعی می کنند روز خوش بسازند.بخندند.اما توی ذهنشان یک چمدان گوشه ی کمدشان دارد که با هر حرفی از طرف آدم شان،با هر سکوتی از طرف خودشان،با هر وضعیتی،با هر اتفاقی،یک تکه از لباسشان را ، یک جلد کتابشان را ، عطرهایشان را ، خاطره ها و عکس هایش را می چینند تویش.

نه آدم قهر کردن هستند؛نه دعوا. منتظر بهانه برای عشوه آمدن و لوس کردن خودشان هم نیستند.برای ماندن،به هربهانه ی کوچک و بزرگ چنگ میزنند.حتی وقتی چمدانشان پر شد، منتطر نشانه ای هستند برای نرفتن.برای ماندن همه ی تلاششان را میکنند.چون آدم ماندن ند.چون وابسته اند.چون..چون...چون..

 

اما امان از روزی که چمدان را به دستشان بگیرند و راه بیفتند...

 

پی.اس:برای فهمیدن طاهره،باید به همین سادگی رضا میرکریمی را خووب دیده باشید.

197

خب؛درست ترش این بود که آخر سال برای سالی که رفت؛تمام روزهایی که گذراندم و تمام لحظه هایی که فارغ از خوب یا بدبودنشان؛سالم را ساختند؛می آمدم اینجا و می نوشتم.اما نشد.نتوانستم.به همین سادگی.راستش 93 انقدر برای من عجیب بود که حتی نوشتن از همه ی روزهایی که در لحظه هایم رفت و آمد کردند سخت ست.93در یک کلام یک سال طلایی بود.طلایی بودن الزاما به معنای خوب خوب بودن نیست.به معنای مهم بودن ست.بولد بودن.مثل متن های مهم کتاب های درسی که باید با مارکر هایلایت شوند.

برای سال رو به رو؛برای نود و چهاری که دومین روزش را هم دارد پشت سر میگذارد؛برایتان از خدا؛بهترین ها را خواسته ام.سلامتی؛دلخوشی؛موفقیت؛کنارهم بودن عزیزانتان؛عشق؛رنگ و خنده های بلند..
:)

 

+لبخند بزن.بی لبخند تو؛سال من ؛ نو نمی شود.

196

شعر من
در این شب سیاه
برایت از سپیده می خواند
ابر
دلتنگ 
آواز من
در آسمان چشم تو
می
ما
ند
+پی.اس:
من عاشق این شعر گروه دال هستم[نقطه]

+پی.اس 2:
من
رها بین بیداری و خواب
سرآسیمه و گیج و بی تاب
^_^

195.از درد هایی که گوش میدهیم

توی لپتاپم یک فولدری هست به نام music.ازین فولدرها در لپ تاپ ها و سیستم های همه ی آدم ها پیدا میشود همیشه.برای من؛توی این فولدر؛یک فولدر دیگر هست که اسمش را گذاشته ام قاطی پاتی.چندین سال است که تک آهنگ هایی را که به پستم میخورند و نمی توانم هیچ رقمه  تنگ باقی فولدرهایم بچسبانم،می چپانم داخلش.
تا امروز که دارم این جا مینویسم؛حدود 300 تک آهنگ جاخوش کرده اند دراین فولدر.عمر خیلی هایشان به اندازه ی یک بچه دبستانی هست حتی!

القصه.امشب که دلماز دیوارهای روی اعصاب سلول لعنتی شماره 304گرفته بود؛رفتم سروقتشان.شروع کردم به پلی کردن شان...پلی شدند و دنیا روی سرم خراب شد..

من بیمارم!بیمارم که حالایی که حال و روزم بد نیست؛ و بد نبودن برای من یعنی خوب بودن؛میروم سراغ دردها.سراغ سالهایی که مدتها بود چپانده بودمشان توی صندوق گوشه ی انباری ذهنم و سراغشان نرفته بودم.و حالا ؛ حالا که در قفس این حیوان وحشی را باز کرده ام؛چنگ میزند روی اعصاب و روانم.

آهنگ های لامصب؛هرکدام برای خودشان یک دنیا قصه دارند.مخصوصا آن هایی که تاریخ مدیفای شان به حوالی 89-90برمیگردد.حال و هوای هرکدامشان من را یاد یک گوشه از آن روزها می اندازد.انگار یک دست از وسط km playerآمده بیرون و یقه ام را گرفته و پرتم کرده وسط آن روزها.

به شدت محتاج دستی هستم که همین حالا؛همین الان که دارم وسط آوار آن روزها غرق میشوم؛دستم را بگیرد؛بکشدم بیرون...
آخخخ...کمک.

194.و ما ادریک؟

»خانه جای خوبی ست.امنیت دارد.شب هایش با کابوس از خواب نمی پری و همه چیز زندگی ت به قاعده است.روزهای تا ساعت یک توی تخت غلت زدن و شب های تا ساعت سه صبح بیدار ماندن ندارد.شبها که سر را روی بالشت میگذاری یک جای ذهنت قرص قرص ست .نه که الزاما در خانه همه چیز باید مرتب و سرجا باشد؛نه.همینکه هستی،همینکه همه هستند؛خودش یعنی کلی حال خوب.یعنی همانجایی هستی که قلبت برایش می زند.
»»بالاخره رسما وارد دنیای مطبوعات شدم.این جا و اینجا هرچندوقت یک بار یادداشت مینویسم.کاری که همیشه دوستش داشتم.اما توی همین مدت کم؛چیزهایی که دیدم که به حرف های آلما ایمان آوردم.و ایمان دارم اکثر آن هایی که در این حوزه کار میکنند؛عاشق ند و در غیر اینصورت دیوانه!با این شرایط؛این فضا؛این برخوردهای عجیب....حرف نزنیم بهتر است!
»»»حرف برای زدن زیاد دارم اما هر حرفی را نمی شود زد.بعضی حرف ها توی سینه با ارزش تر ند.اما قول میدهم بیایم و بیشتر بنویسم..دلم عجیب برای آدم های این جا تنگ شده بود.بودن هایتان مستدام:)

193.خداحافظ عزیز ترین پاییز دنیا!

امسال محشر بودی پاییز جان.آنقدر رنگ داشتی که دلم را بردی.دستم را گرفتی کشاندی حوالی رنگ ها..رنگ های زندگی را نشانم دادی گفتی ببین!همه ی اینها برای تو.هرکدامشان را که دوست داشتی بردار..

امسال عاشقت بودم..حتی وسط دود و آلودگی و سرفه.حتی توی روزهایی که دلم لک زده بود برای یک قطره باران..تو؛توی خشکسالی هم همچنان دلبرانه پاییزی کردی برای من..همانقدر نم دار؛همان قدر رنگی..همانقدر جذاب..

دلم برایت یک ذره میشود..مطمئنم.نرفته نرفته شک ندارم که دلتنگت خواهم شد.دلم برای همه ی بعدازظهرهایت؛سرماهایی که آنقدر دستم را یخ میکرد که نمی توانستم جمع شان کنم؛همه ی برگ هایی که از درخت وسط حیاط زندان ریختی روی زمین؛همه ی برف های زوداز راه رسیده ی توی جاده؛همه ی روزهایی که لبریز زندگی م کردی...تنگ میشود...خیلی تنگ...

بازهم به سالهای پر از تکرار این دختر سربزن...من وتو رفاقتمان بیشتر از اینها می ارزد رفیق :)

192

some good things and news are loading...please wait!!

191

تک درخت بید
شاد و پر امید
میکنه به ناااز
دستشو دراز...
که یه ستاره
بچکه مثه
یه چیکه بارون
به جای میوه ش
سر یه شاخه ش
بشه آویزون....

 

پی.اس:یه شب ماه میاد...

190

پاییز امسال؛بهترین پاییز عمرم بود...هست یعنی..بااینکه هزار اتفاق جور و ناجور افتاد..با اینکه یکی دو مرض لعنتی دیگر به مرض هایم اضافه کرد..بااینکه مجبورم کرد برای پیشرفت؛خودم را حبس کنم توی زندان کوچکی که خود خواسته انتخابش کردم..و اینکه مجبورم به جای بلعیدن بوی نم و خنکای پاییز؛یک مشت عنصر جدول مندلیف بفرستم توی ریه هام...اما خوب بود...خیلی خوب بود...مهربان بود با من...دستم را گرفت..محکم..خیلی محکم..در گوشم گفت هوایم را دارد ..قول داد...

همین حالا که باران گرفته و من زیر پنجره ی اتاقک 304 زندان؛نشسته ام به نوشتن و هیچ کسی هم دور و برم نیست؛همین حالا که از سرماخوردگی شدید نفس کشیدن هم سخت شده؛درست به وقت آخرین ساعت های اولین روزهای آذر..اعلام میکنم که من در حال خاضر؛روی بهترین مدار زندگی م سوارم....

 

189

گوش شیطان و غم های روتین زندگی کر،حالم خوبست.هووم.یک جور ملس طوری خوبم.یک جور حس امیدواری به همه چیز نگاه میکنم انگار کن خدا در گوشم خوانده که همین روزها اتفاقات خوبی می افتند.

گوش شیطان کر،بعد از مدتهاست حس میکنم زندگی دارد بهم لبخند میزند.بهم میگوید خوش به حالت به خاطر روزهای در راه...

بعد به خودم میگویم نکند همه ی دلیل این خوشی های بی دلیل؛آرامش قبل طوفان باشد و اینها؟؟
بگذریم...خوشی به ما نیامده!!

188.شعور را اضافه کنیم به شورمان گاهی..

همیشه توی ذهنم؛تصویری از حسین(ع)دارم که بزرگ ست،قوی ست،سرش را بالا میگیرد و در برابر حرف مفت کوتاه بیا نیست.همیشه ی خدا؛تصویر ذهنی م از آقای بزرگی ها،مردی ست که پسرش را زره به تن می فرستد وسط کارزار و پشتش خم میشود از درد؛اما کوتاه بیا نیست.من از حسین (ع) مردی را می شناسم که تا لحظه های آخر؛به قیمت فدا کردن نوزادش؛میخواهد اگر نوری در دل کسی باقی مانده،دستش را بگیرد و بالا بکشدش...که دنبال آزادگی و آزادمردی ست.به هر بهانه ای.

من؛هر سال این روزها؛به مردی فکر میکنم که حتی اگر تنهای تنها هم می بودباز پشتش به خدا گرم بود و کوتاه نمی آمد.که اگر فریاد زد:هل من ناصر..نه برای ترس و کمک گرفتن ؛ که برای آدم پیدا کردن بود.که همین یک فریاد بشود یک خط مشی،یک الگو؛یک سبک زندگی برای آزادگی.وگرنه هیچ کس که نداند؛من وتو میدانیم که اجازه ی افلاک دست بزرگترین مرد خدا بود.من وتو که میدانیم اگر حسین(ع) اراده میکرد؛کائنات لشکر را بهم میریخت.اگر اراده میکرد؛فرات سیل میشد و تا خیمه گاه می آمد.

پس چرا باید هر شب؛برای درآوردن اشک دیگران،از زخم های تن حسین (ع) بخوانند؟چرا هی سعی میکنند تا میتوانند این مرد بزرگ را ضعیف نشان بدهند؟چرا یادمان رفته اصلا چرا وسط آن کارزار؛72مرد و چند زن و بچه؛بین چند ده هزار لشکر اسیر شدند؟که اصلا چرا هر روز عاشورا ست و همه جا کربلا؟

ای کاش بفهمیم/بفهمند اصلا عاشورا یعنی چه...

187.درحیاط کوچک پاییز،در؟زندان

آوند اتاق نگرفته.فکر میکرده رفت و آمد برایش راحت تر ست و نشد..یعنی درست از آب در نیامد.راحت تر نبود.مثل اکثر تصوراتی که ما از آینده ی خودمان داریم و اتفاقات پیش رو ؛ به ضرب له شدنمان بهمان می فهمانند که زهی خیال باطل.

داشتم میگفتم.اتاق نگرفته و حالا سرگردان پیچ و خم راهروهای سازمان مرکزی ست تا بتواند برای خودش جایی دست و پا کند.تعارفش کردم مهمان مان باشد.مهمان اتاق دونفره ی کوچک من و زری.همیشه جمع های شلوغ را ترجیح میدادم و اصلا نفهمیدم که چه شد برای انتخاب اتاق؛دست گذاشتم روی دونفره و حالا مثل سگ پیشمانم.

دعوتش کردم بیاید..آمد.از کوچکی خوابگاه دلش گرفت.یاد خودم افتادم.روزهای اول.بغض های آخرشب که قاطی آهنگ های توی گوشی میشد و می رفت پایین.بغض های من اصولا راه به بالا پیدا نمیکنند.

از کوچکی خوابگاه دلش گرفت.از نداشتن پنجره ی رو به خیابان دلش گرفت.از نداشتن فضای سبز دلگیر شد.از اینکه پنجره ی کوچک توی اتاق رو به بلوک رو به رویی و اتاق دخترهای دیگر باز میشد نالید و گفتم:بی خیال دختره..عادت میکنی!

دوست داشت شب را پیش ما بماند.نه توی یک اتاق شش نفره ی خالی و دلگیر که به عنوان مهمان قرار بود بدهند بهش..تعلل نکردم.نگهش داشتم.دلم برای یک جمع کوچک ساده ی خودمانی و حرفهای دخترانه و خنده های تا آخر شب تنگ شده بود.آن شب انقدر با زری و آوند و رضی گفتیم و خندیدیم که دلمان درد گرفته بود.که فکر کردم میشود حتی وسط این خوابگاه کوفتی هم خوش بود ها!!

فکر کردم میشود وسط این خوابگاه کوفتی هم خوش بود و مجبورش کردم شب بماند.فرستادمش تخت بالایی.تخت بالایی برای من ست.دوستش دارم چون کسی رویش نمی نشیند.چون کسی حوصله اش نمیکشد برای نشستن برود بالا.دوستش دارم چون دور از دسترس ست و این؛برای من اختصاصی پسند؛یعنی ایده آل.

مجبورش کردم برود روی تخت من بخوابد و آوند خجالت کشید.گفت معذب ست اینطوری..گفتم:"هیس بینیم باو!"و او به این لحن مخصوص به خودم خندید.پتویم را برداشتم و روی زمین دراز کشیدم.کنار پنجره.قد بلند هم چیز بدی ست لامصب!همه ی قدم آن گوشه ی کنار پنجره جا نمیشد.پاهایم را جمع کردم توی شکمم..بابک جهان بخش زیر گوشم میخواند":خودمم دارم از خودم میبرم"؛ و من بی توجه به لرزی که از باد پاییزی آخر شب افتاده بود به جانم ؛خیره شده بودم به آسمان.

خیره شده بود بهم..کله ی سحر..روی میز نشسته بود و نگاهم میکرد..گفتم:تو کی بیدار شدی دختر؟پرسید:کل دیشب و همینطوری خوابیده بودی تو؟خندیدم و گفتم:کل دیشبو همینجوری بیدار بودم!!از آن خنده ها که دل آدم درد میگیرد تهش..

186

»یک بغض و دلشوره ی لعنتی هم از دیروز افتاده به جانم..حالا..همین امشب؛همین امشب که برای بیرون کشیدن چمدان کوچک قهوه ای بالای کمد؛رفتم تا چهارپایه بیاورم؛همه ی بغض ها لجوجانه سر باز شدن کردند و راه خودشان را از لای چشم هایم باز کردند...نمیدانم درد این دل وامانده از کجاست..نه رفتنم به مقصد دوری ست و نه ماندنم طولانی ؛ اما یک اتفاقاتی در حال وقوع ست...توضیحش؛برای من الکن زبان؛سخت ست..خیلی سخت..اما درونم یک حس آمیخته به ترس و دلهره و شوق و بیم و امید هی می جوشد و راهش را تا بالای سیبک گلو ادامه میدهد و دوباره به شکمم برمی گردد..رنگش؟زرد..زرد ست و گس.شبیه به یک خرمالوی نارس.یا مثلا طعم آن خرمای نارس تنگستانی را میدهد که باید از یک جا آویزانش میکردیم تا بالاخره قهوه ای شود و قابل خوردن.حالا این حس؛این حال؛این وضعیت،نیاز به سکون دارد...نیاز به گذر زمان...تا بالاخره به جایی برسد..یا بپوسد و از دهن بیفتد؛یا شیرین شود و خوردنی..

»»پاییز دارد از راه میرسد و من سرریزم از رنگهای ملس این فصل...یاد ذوق پارسالم می افتم و آن پستی که چقدر هم بازخورد های خوبی داشت..که چقدر ذوقمرگ شدم از دیدن اینهمه استقبال و کپی و ریشیر..
پاییز امسال برای متفاوت تر از سالهای قبل ست و پرست از ناشناخته ها..من امسال منتظرم؛منتظرم رنگ دلشوره ی زرد لعنتی؛بشود اناری...طعمش؛بشود ملس..من امسال بیشتر از هر سال دیگر؛بی تاب بارانم..منتظر شدن ها و بودن هایی هستم که انتظارم را میکشند...امسال؛سال پاییز ست...پاییزتان بهار:)


پی.اس:دارم توی ذهنم لیست میکنم تک تک تان را...آرام و پیوسته...جوری که طعمش؛تا دنیا دنیاست،زیر دندان هایم باقی بماند...بودنتان؛خواندنتان؛فیدبک های پر از انرژی تان،همه و همه؛مجابم میکنند به اینکه نوشتن برای من خیلی وقت ها یک تکلیف ست..که ارتباطم با نگاه زیبای شما از دست نرود...یکی از خوبی های اینستا برای من این ست که تازه میبینم چه همه آدم هستند که می آیند؛آرام در را باز میکنند،می نشینند یک گوشه،نه حرفی و نه کلامی،فقط گاهی لبخندی؛آرام گوش میدهند و سری تکان میدهند و میروند...این بودن ها،حتی بدون اثری؛برای من یعنی گرمای این خانه..که مال شماست...ممنونم به خاطر همه ی حس و انرژی های خوبی که به من میدهید..که وقتی میبینم؛روزنامه نگار محبوب چندسال پیشم اینجا را میخوانده و من تازه به واسطه ی اینستا این را فهمیده ام؛وقتی آن همه پیغام عمومی و خصوصی و کامنت های ایسنتا را میبینم...هعی..من الکن زبان تر از این حرفها هستم..برای بودنتان؛نه فقط از شما؛که از خدا هم ممنونم...:)

 

*عنوان از:علیرضا آذر

185.گاهی هم فلاشی و شاتری و رنگی:)

مدت زیادی بود اینستاگرامی بودم و حس هیچ فعالیتی نداشتم.یک هو اخیرا هوس کرده ام شما را شریک لحظه هایم بکنم.اگر دوست داشتید خوشحال میشوم با هم باشیم.^_^
mahboobeh_mim

184

روزهای عجیبی را پشت  سر میگذارم.روزهای قحطی کلمات.روزهای سرریز احساسات متضاد.روزهای تناقض..یک لحظه خوشبختم و درست در لحظه ی بعد؛آمیزه ی غریبی از ناامیدی،یاس و ترس،تمام روحم را از هر حس خوب تهی میکند.خالی میشوم و بدون ذره ای انرژی.

روزهای غریبی را پشت سر میگذارم.روزهایی که مغزم از کلمه تهی ست.شبهایی که بدون هیچ رویایی،گوشی م را توی دستهایم میگیرم و ساعتها میگذرد تا خوابم ببرد.حتی تر این روزها خواب هم نمی بینم.

این روزها آبستن اتفاقات خوب و بد بودند.یک طرفش بیمارستان بود و یک طرف دیگرش جیغ نیمه شب قبولی کنکور.
یک طرفش حس تنفر از آدم هایی بود که روی مخم جولان می دادند و یک طرف دیگرش شادی عروسی قدیمی ترین دوست بود و حس خوشحالی هم دانشگاهی شدن با یک عزیز.

غریب بودند این روزها...غریب ست هنوز هم.حال و هوای شهریوری که مثل همیشه نیست.حس پاییزی ندارد.داغ ست..داغ داغ.مثل وسط تیرماه.که نه بوی نم میدهد،نه باد خنک دارد،نه هوایی تیره.

خودم هم برای خودم عجیب شده ام.یک لحظه عاشق خودم هستم و لحظه ی دیگر؛حتی رغبت نمیکنم از توی  آینه به خودم نگاه کنم..

روحم درد میکند...نه از آن دردهای آزار دهنده..شبیه درد قد کشیدن ست..حس میکنم گوشه گوشه ی روحم را دارند میکشند...دارم بزرگ میشوم..بزرگ شدن را تمرین میکنم.و هیچ کس از طوفانی که توی روحم جریان دارد با خبر نیست.

این روزهااگر کمتر مینویسم؛به خاطر قحطی کلماتی هستند که توی روحم جا خوش کرده اند.حرف برای زدن زیادست اما؛تناسب رشد روح و دستانم،به یک اندازه نبوده...هنوز برای همه ی حسم،کلمه پیدا نمیکنم..نبودن های گاه و بیگاهم را بگذارید به حساب این طوفان ها که کلمه هایم را برده اند...

183.این روزها اینگونه ام

no problem has happende yet
nothing has been reapeted for the seconed time
but ther's still sth that bothers me
i'm tired
i'm tired
i'm tired
....

 

p.s:in the glass i saw strange reflection , was that lonley woman really me?*

*marry hopkin/those were the days

182

من همه ی آن چند روز را با تمام روحم سرکشیدم.وقتی که حالم خراب بود و شیشه ی ماشین را کشیدم پایین و بوی خیابان های فومن؛تمام ریه ام را پر کرد و من فراموش کردم که حالم خوب نیست.که اصلا به خودم گفتم چرا نباید خوب باشم؟و خوب شدم.خوب شدم چون وسط سرزمینی بودم که هنوز خانه هایش سقف های شیروانی روستایی داشتند.هنوز توی روستاهایش؛دیوار معنا نمی داد.هنوز آدم هایش،مهربانی کردن را بلد بودند.مثل آسمان شهرشان.که دستی باز داشت و دلی پر.که باران بهاری ش هم بوی مهربانی میداد.حتی تر برف بهاری اش هم.بوی کوچه های ماسوله هم حال آدم را خوب میکند.خیلی خوب.یا مثلا زیبایی انزلی.کشتی های توی لنگرگاهش.که آدم را یاد تاریخ می اندازد.انگار کن نشسته ای وسط یک قرن قبل تر.

وقتی میگویم من همه ی آن چند روز را با روحم سرکشیدم؛ یعنی لحظه لحظه اش،از طوفانی که به جان دریا افتاد؛تا بادی که آدم را از جا می کند هم به یادم مانده.به یادم مانده و برایم شیرین به نظر میرسد حتی.حتی تر برف و تگرگ بهاری ناگهانی که باعث شد یک روز سفرمان از بین برود.

یک بار هم که حالتان خوب نبود؛بی هیچ حرف و حدیث و سوالی؛بارتان را ببندید،راه بیفتید سمت گیلان.حالتان خوب خوب میشود.تضمینش با من...حالا که به آن روزها و آن حال و هوا فکر میکنم؛دلم میخواهد یک سفر یک هفته ای بروم انزلی.یا فومن مثلن.به شدت به آن شهرهای سبز مهربان شرجی نیاز دارم...

 

181

دو-سه روز است که دوست داشتنی ترین و قدیمی ترین عادت زندگی م را گذاشته ام کنار.دو-سه روز است که گاه و بیگاه هوس م نمی کشد به زیر و رو کردن آرشیو موزیک هایم یا سرزدن به کالکشن موسیقی حافظه ی  گوشی همراهم.دو-سه روز است که بی خیال تمام آهنگ های دنیا شده ام.همه را گذاشته ام کنار.من!منی که روزی حداقل سه ساعت آهنگ گوش میکردم.آنقدر که به اندازه ی سازنده ی قطعه؛جا به جای ش را می شناختم..حالا سه روز است که دست به هیچ قطعه ای نزدم و این یعنی یک رکورد عجیب و بی سابقه!

دو-سه روز ست که فکر میکنم وقتم بیخود و بی جهت دارد تلف میشود.دو-سه روزست که فکر میکنم اگر الکی الکی بمیرم؛کجای دنیا را گرفته ام که از همه ی این 22سال؛خجالت نکشم؟دو سه روز است دارم فکر میکنم لذت بردن به صرف لذت بردن؛مسخره ست.مسخره ترین چیز توی دنیا.دارم فکر میکنم چرا بیشتر یادنگرفته ام؟چرا بیشتر نخوانده ام؟چرا به اندازه ی 22سال عمر،چیز بارم نیست؟
دارم به نتایج شگفت انگیزی می رسم.حس میکنم تغییرات درونی غریبی در حال وقوع ست.حس میکنم خوره ی کشف دنیا،کشف حقیقت ها،خوره ی دانستن،به جانم افتاده.دارم پیش خودم محاسبه میکنم که چه وقتی؛وقت تولید ست...وقت آن میرسد که من هم چیزی برای عرضه داشته باشم؟

داشتم میگفتم...دو سه روزی میشود که موسیقی را گذاشته ام کنار.گذاشته ام کنار و یک عادت جدید پیدا کرده ام...گوش دادن را ترک نکرده ام.چیزهای جدید گوش میدهم.چیزهایی که به دردم میخورد..شما هم امتحان کنید؛یک چند روزی آرشیو موسیقی تان را بگذارید کنار؛بروید سراغ چیزهای جدید تر...سخنرانی های علمی؛دینی؛نجومی،و هرچیز دیگری که خودتان دوست دارید...اعصابتان به نحو شگفت انگیزی آرامش پیدا می کند..احساس بهتری هم خواهید داشت..من که دارم...و احساس نمیکنم که یک چیزی هی توی گوشم بوم بوم میکند...

 +یک بار دیگر به پست 180نگاه بیندازید رفقا..

180

هنوز هم میشود خوشحال بود؟

179.آقای اُپی

گفت: "اسمش چیه؟"
گفتم:"وا!بی خیال بابا!اسم آخه چرا؟"
گفت:"همه رو عینکاشون اسم میذارن.خب تو ام بذار.خوبه که!"
فکر کردم.من ویر اسم گذاشتن روی وسایلم را نداشتم هیج وقت.ندارم هنوز.فقط روی ماهی های آکواریوم اسم گذاشته ام.بیژن و ارژنگ و منوچهر و باقی ماهی ها.فقط همین یک دفعه.حتی توی بچگی هایم هم عروسک ها اسم نداشتند.آخر من هیچ وقت با هیچ کدامشان صحبت نمی کردم.برای همین به رسمیت نمی شناختمشان.به هویت دار بودن یا نبودنشان اهمیتی نمی دادم/نمیدهم هنوز.
حالا دارم به اسم عینکم فکر میکنم.به اسمی که چندوقتی ست رویش گذاشتم.که به خودم قول دادم عینکم؛عینک خوشبینی باشد.که با آن دنیا را رنگی تر ببینم.هرچند که نورها دیگر خیلی وقت ست چشمم را آزار میدهند.که خیلی وقت ست تاریکی را ترجیح میدهم.عکس های سیاه و سفید را؛نقاشی های ذغالی بدون رنگ را؛حتی عینک ضد اشعه ی فوتوکرومیک م هم؛وظیفه ی کم نور نشان دادن دنیا را به من دارد.بگذریم...داشتم میگفتم.اسمش را گذاشتم آقای اُپی.اُپی هم از optimistic (یعنی خوشبین)و هم ازopticمی آید.وجه تسمیه ی خوبی دارد این اسم با عینکم...عینکی که وظیفه اش اینست که نور زیاد به چشمم نخورد...

178.ژانر

اینهایی که هر دفعه که یک کتاب جدید میگیرند توی دستشان(ترجیحا معروفی،گاری یا موراکامی)تا یک ماه تمام پست هایشان کپی قسمت های هایلایت شده ی کتاب ست؛و تا چرک کتاب را در نیاورند(و ایضا اعصاب ما را)ول بکن قضیه نیستند!!!
اینها دقیقا فاز خود را با رسم شکل توصیح بدهند.
انتهای پیام
نقطه

پی.اس:نظرات بازهم استثنائا بازند.^_^

177.ومن گاهی اوقات مجبورم به آرامش عمسق سنگ حسادت کنم

میدانی چیست؟خاصیت زندگی ما آدم ها اینست که تنها یک بار زندگی میکنیم.همه ی لحظه هایی را که میگذرانیم؛فقط یک بار تجربه میکنیم؛وقتی کاری را انجام دادیم؛دیگر پاک کردنش ممکن نیست،دیگر نمی توانیم برگردیم و عوضش کنیم؛دکمه ای به اسم آندو توی زندگی مان تعریف نشد هیچ وقت.میدانی؟اصلا برای همین بود که خدا عوض تعبیه ی دکمه ی غلط کردم؛به ما یک آپشن داد به اسم شعور.به اسم منطق و عقل؛و شهود را هم چاشنی آن آپشن اضافه کرد و دیگمان را هم زد.

خاصیت زندگی ما آدم ها اینست که وقتی گند زدیم؛نمیتوانیم گندمان را غلفطی هورت بکشیم بالا و یک آب هم رویش سر بکشیم که مثلا مزه ی گندش از دهانمان بپرد،یا به عادت قدیم هایمان- که تازه کامپیوتر خریده بودیم-بعد هر خراب کاری که از پسش برنمی آییم؛کنترل آلت دیلیت را فشار دهیم و خلاص.خاصیت زندگی ما اینست که همه ی کارهایمان باید روی برنامه و عقل باشد که تا خراب کاری نکنیم.که مثلا با یک اشتباه کل دیوار زندگی مان تا ثریا کج نرود.

امشب دلم هوایی قدیم ترها شد.دلم عجیب غریب می خواست که برگردم.برگردم و از نو شروع کنم.بروم به یک مسیر دیگر.به راهی که از اینجایی که الان ایستاده ام نگذرد.از کنارش هم رد نشود حتی.بروم یک مسیری را انتخاب کنم که آدم های تویش اینهایی نباشند که الان هستند؛حالش،حالی نباشد که الان دارم؛مسیرش مسیری نباشد که الان افتاده ام وسطش.

من همیشه دوست داشتم نویسنده باشم.دوست داشتم موسیقی می دانستم؛دوست داشتم لای کتابهای شعر و داستانم بمیرم؛من دوست داشتم ورزشم حرفه ای تر ازینی باشد که الان هست،دوست داشتم پنج زبانه باشم،بروم دنیا را کشف کنم،آدم هایی را پیدا کنم که مثل خودم باشند،نه مثل همه.آدم هایی را ببینم که مثل من باشند..از چیزهایی ذوق کنند که من می میرمشان،وقتی از چیزی با عشق حرف میزنم،با دهن باز فقط نگاهم نکنند؛وقتی توی یک جمع دخترانه نشسته ام و از علایقم حرف میزنم،پسرانه به نظر نرسد؛ و وقتی با پسری از شعر حرف میزنم؛بفهمد چه میگویم؛من نه پسرانه بودم نه دخترانه؛من فقط اشکالم این بود که فهمیده نمی شدم..چون نخواستم توی کلیشه ها خشکانده شوم اما؛ من لاجرم تن دادم به زندگی کردن مثل باقی آدم ها.و هی هر روز غرق تر شدم و دستم به هیچ جا؛هیچ شاخه ای نرسید...

اما خاصیت زندگی ما آدم ها اینست..نه دکمه ی آندویی در کارست؛نه ریکاوری و نه حتی فکتوری ریست.هرگندی که زدیم باید بگردیم راه علاجش را پیدا کنیم.هر خراب کاری که بار آورده ایم را باید بگذاریم روی دوشمان با خودمان بکشیم این ور و آنور.باید با خراب کاری هایمان رو به رو شویم.فکر کنم خدا از این یک مورد به شدت نفرت دارد.پاک کردن صورت مسئله.چون مسئله را کسی به وجود آورده که خیر سرش شعور دارد مثلا!شعور دارد؛اما خدایا!آدم ها یک وقت هایی هم حق دارند شهامت نداشته باشند!ها؟

 

*از سید علی صالحی جان

176

کلیک:این پست نیکولا داغ دل من را برای خیلی از چیزهایی که فراوان دوستشان داشتم و حالا به لطف تین ایجرهای احمق خز و خیل شده اند؛تازه کرد!:|

175.چودلیری ست که از بخت بد خویش،در لشگر دشمن پسری داشته باشد..حالم را میگویم

یک روزی هم می رسد که مشتت باز میشود.برای خودت،برای دنیایت،برای باورهایت.یک روزی هم میرسد که مشتت باز میشود و میبینی که هیچی توی دست هایت نداری.مشتت خالی ست.خالیِ خالی.یک روز به خودت می آیی و می بینی که بعد از اینهمه سال..اینهمه بهار،اینهمه تابستان،اینهمه دیدن اناری های پاییز،اینهمه ی حس کردن سرمای زمستان و به خود لرزیدن،هیچ چیزی نیست که گرمت کند.یک توده ی بی روحی از گوشت و چربی و پوست و استخوان و یک مشت رگ عصبی و خونی و چه و چه،که مثل یک بادبادک بی نخ ول شده توی جو،معلق مانده ای بین زندگی.به هیچ چیزی وصل نیستی.
یک روز هم میرسد که مجبوری نقابت را بکشی پایین.مجبور میشوی آن ماسک لبخند،که تو را عجیب شبیه میکند به آدم های توی مهمانی های بالماسکه،را در بیاوری...مجبور میشوی انحنای رو به پایین گوشه ی لب هایت را ببینی که دارد زیرزیرکی بهت شیشکی می بندد.که ببینی آن حجم عمیق و بزرگ پوچ را توی آینه که از چشم خانه ات بهت خیره شده...

نشد..نشد که نشد...همان چهارمی را میگویم.همان که می ترسیدم بازی نشود...بازی نشد..به همین سادگی..راستی!یادم رفت بگویمتان!آن روز که شمردم دیدم حسابم خیلی بیشتر ازین حرفهاست...4تا یک شوخی بزرگ ست برای رویاهایی که سالها توی سرم می پروراندمشان و یک روز مجبور شدم با دستهای خودم توی خاک چالشان کنم.حساب شان به ده تا میرسد..می فهمی یعنی چه؟می فهمی  ده تا از بزرگترین رویاهایت،ده تا از آرزوهایی که تمام زندگی ت را با آنها ساخته بودی،از وسط دست هایت بپرد و پرواز کند و تو نتوانی جلوی رفتنشان را بگیری یعنی چه؟آدم مگر چند رویا توی زندگی ش دارد که از دست دادن ده تایشان را در عرض بیست و دو سال تجربه کند؟

یادم می ماند که دیگر توی زندگی م،رویا نبافم.از امشب به بعد،یادم می ماند که شایستگی های آدم را با دارایی هایش نمی سنجد...با دروغ هایش می سنجند..یادم می ماند که دنیا تضمین نکرده من به همه ی آنچه که دوست دارم میرسم...برعکس!تضمین کرده که رویاهایم را از من بدزدد...من نداری را به مال باختگی ترجیح میدهم...این یکی را هیچ وقت دنیا نفهمید!

174.این نیز بگذرد..احتمالا!!

دارم فکر میکنم به اینکه وسط این صبح نفرت انگیز و بعد از شنیدن آن خبر لعنتی ،چه چیزی بیشتر از همه آزارم داد...جوابش خیلی پیچیده نبود...دو چیز..یکی ش،ماند برای خودم؛بین خودم و خدایی که حال نکرد هوای م را داشته باشد،دومی ش میشود حضور مثلن رفیق های مثلن واقعی دور و برم که اگر خبر را بشنوند،به جای همدلی،خوشحال میشوند...

173.توخودت میدونی،من ازت چی میخوام..

من گمشده ام[نقطه]من وسط روزهای کشدار تابستان گم شده ام[نقطه]من وسط شبهای کوتاه ..بین بیداری های تا سحر گمشده ام[نقطه]من گم شده ام...بین سطرهای کتاب ها..بین بوی عطرها[نقطه]من گمشده ام و هرچه عینک میزنم خودم را پیدا نمی کنم[نقطه]من گمشده ام و این تنها واقعیت زندگی من است[نقطه]راه میروم،گمشده ام[نقطه]میخندم،گمشده ام[نقطه]می نشینم،گمشده ام[نقطه]گم شده ام و هرچه گریه میکنم پیدایم نمی کنی[نقطه]پیدایم کن[نقطه]دستم بیرون مانده از زندگی[نقطه]منتظرم[نقطه]هر جور بلدی،هرجور میتوانی،هر جور که دوست داری،هرجور که صلاح میدانی...پیدایم کن..نه،این بار نقطه نمی گذارم...بگذار این خط ها باز بمانند...تا تو خودت پیدایم کنی و نقطه بگذاری

+پی.اس:مگه میشه باشی و تنها بمونم؟محاله بذاری،محاله بتونم