گاهی وقت ها،آدم دلش یک چیزی می خواهد که حاضر ست برای به دست آوردنش هر هزینه ای بکند...حاضر است خیلی چیزها را از دست بدهد...از خیلی از رویاهایش دست بکشد...اما دنیا با او سرلج دارد انگار...نمی شود که نمی شود...هرکاری هم که بکند،انگار قرار نیست آن چیز را به دست بیاورد...هزار سال هم که بگذرد؛باز انگار نه انگار...

آدم دلش میگیرد...دلش می خواهد زمین و زمان را بهم بدوزد...دلش می خواهد سر آدم ها هوار بکشد...سر زمین...با آسمان هم سر جنگ دارد انگار..گاهی خشم..گاهی غصه...آدم گریه اش هم نمیگرد گاهی...فقط عصبانی می شود...از اینکه دستش به هیچ جایی بند نیست...هر تلاشی هم که بکند،فایده ای ندارد...

آدم می نشیند یک گوشه...زانوهایش را جمع میکند...سرش را می گذارد رو زانوهایش...خسته می شود...نفس...نفس...نفس...بالا نمی آید انگار...خیره می شود به دنیا...به این فکر میکند که کاری نمی تواند بکند...به اینکه شاید بهتر است بی خیال شود...

آدم بلند می شود...سعی میکند فراموش کند...سخت می شود...نمی شودیک چیزهایی را راحت فراموش کرد...هی به یادش می افتد یک روزهایی دنبال چیزی بوده که به دستش نیاورده..هی دردش می گیرد...هی درد می کشد...هی نفس عمیق می کشد...هی سرش را گرم می کند...

آدم سرگرم می شود...زندگی فراموشی را به او یاد می دهد...یاد می گیرد کنار بیاید...یاد می گیرد نجنگد...یاد می گیرد شاید ارزشش را نداشت...بی خیالی طی میکند...با خودش می گوید به درک اصلا...دل خوشی هایش زیادتر و زیادتر می شوند...تنها هرازگاهی یادی...

آدم که فراموش کرد،بی خیال که شد،نفسش که آرام گرفت،دردش که کم شد،بهش می گویند بیا!این برای تو...همانی که می خواستی...همانی که برایش زمین و زمان را بهم دوخته بودی...آدم یک نفس عمیق می کشد...نگاهی به اطرافش می اندازد...یاد روزهایی می افتد که چقدر دلش می خواست آن چیز را...سری تکان می دهد...لبخندی می زند...شانه ای بالا می اندازد...

نه!ارزانی خودتان...

»چقدر این روزها هوا خوبست:)
»»شرمنده بابت رمزی کردن پست قبل...حس میکنم کمی بیشتر از حد معمول خصوصی بود..
»»»شرمنده تر بابت جواب ندادن به کامنت ها...
»»»»من عوض شدم؟


بعدن نوشت:

همین پست را در لینک زن بخوانید:کلیک