من آنقدر ها هم که به نظر می رسم آدم افسرده ای نیستم.یعنی راستش را بخواهید اصلا افسرده نیستم.فقط شاید بشود گفت قدیم تر ها خوشحال تر بودم...خوشحال تر و خندان تر...مثلا آن موقع هایی که می رفتم دبیرستان...یادم هست روزی که با بچه ها از مدرسه فرار کردیم آنقدر خندیدم که حد نداشت...خنده ی آن روزهایم جنسش کمی با خنده های الانم فرق می کرد.آن موقع ها که می خندیدم،واقعا می خندیدم..این روزها گاهی شایداصلا خنده هایم خنده نباشند...اما بیشتر شده تعدادشان...انگار کمیت خنده ها که زیاد شد؛کیفیت بین شان تقسیم می شود...یک همچین داستانی دارد حال و هوای قدیم تر ها و این روزهای من...

من آدم شادی هستم.همیشه یک انحنای بزرگ روی لبم هست...البته وقت هایی که با دوستانم هستم...تصور یک دختر تنها در خیابان که به پهنای صورتش می خندد وحشتناک ست!آدم یاد اختلال دوقطبی می افتد:/
فقط بدی من اینست که به هیچ عنوان،و تاکید می کنم به هیچ عنوان نمی شود از روی صورتم تشخیص داد که چه وقت هایی حالم گرفته است...اصلا بگذریم..می خواستم از شادی و خنده بنویسم...!

مدرسه که می رفتم یک جمع چهار نفره ی دوست داشتنی داشتیم که شیطنت هایمان دست کمی از دخترهای دوست داشتنی ورود آقایان ممنوع نداشت...یا شاید بهتر است بگویم شیطنت های آن ها دست کمی از شلوغ بازی های ما نداشت!در این حد!معلم های را سرکار می گذاشتیم؛یک هو وسط کلاس کرکر خنده هایمان بلند میشد(جالب اینجاست با اعتماد به سقف کاذب؛همیشه هم جلوی جلو می نشتیم!)،پیش دانشگاهی که بودیم،یادم نمی آید معلمی حداقل یک بار از کلاس بیرونمان نکرده باشد!بدبختی این بود که سه نفرمان خیر سرمان بهترین های مدرسه بودیم و دوتایمان هم المپیادی...هیچ کاری نمیشد با ما کرد...

کنکور که دادیم،هرکس رفت یک گوشه ای...یکی فلسفه،یکی ادبیات،یکی حقوق،یکی هم علوم سیاسی...
حالا سه چهار سال میگذرد..همه مان ترم پنج دانشگاهیم؛اما هنوز هم که هنوز هست،نتوانسته ایم یک بار دیگر دور هم جمع بشویم..باورش سخت ست که با آن همه دوستی،انقدر راحت،راضی به ندیدن هم هستیم...رسما جمع دوستانه مان پاشید:|

حالا که دانشگاهم،یک جمع پنج نفره داریم که در همان حد مسخره و اهل خنده هستند...البته به لطف مسئولین و طرح تفکیک جسنیتی و این حرف ها،حالا پنج نفریم...قبلا یازده دوازده نفر بودیم:|،از آن موقع تا حالا دیگر هیچ وقت نشد هر ده-دوازده نفرمان یک جا باهم باشیم و بگوییم و بخندیم و از آن جمع فقط عکس های یادگاری اش ماند...از این پنج تای باقی مانده یکی دونفرمان یک کم آرام ترند..اما شیطنت سه نفر دیگرمان،جبران سکوت و آرامش آن دوتا را میکند...دلم برای استاد های بیچاره می سوزد...یکی که از همه بیچاره ترست بنده خدا!خنده ی توی کلاس ما تمام تمرکزش را بهم می ریزد..دست خودش نیست!وقتی می بیند یک نفر دارد می خندد خنده اش میگیرد و مجبور میشود بهمان گیر بدهد!:)))

از همین حالا یکی از بچه های جمع مان رسما به باد فنا رفت...از شرح به باد فنا رفتنش واقعا معذورم...که نوشتن درباره اش خودش می شود یک پست روی اعصاب...حال چهار نفرمان مانده ایم که هر کداممان برای یک گوشه از کشوریم...از حالا به سه ترم بعد فکر میکنم که قرارست دوباره رسما جمع دوستانه مان بپاشد...و دیگر خنده ام نمی گیرد...دلم می گیرد...

ای بابا!بازهم پستم افسرده شد:|