80
بعضی از آدم ها،بین این توده ی خاکستری رنگ دنیا،عجیب رنگی هستند.آنقدر رنگ می پاشند به دنیای ما آدم ها که جبران می شود همه ی بی رنگی هایمان.ته دلمان قرص می شود که هر چقدر هم که ما بی رنگیم،آنها هستند که زندگی نمیرد که نبض حیات زمین توی دستشان ست؛ که حواسشان به همه چیز هست.
اصلا من همیشه فکر میکنم،خدا بعضی از
زن ها را آفرید تا زمین انقدر تهوع آور نباشد.وقتی تو صبح زود از خانه
میزنی بیرون و بین شلوغی های شهر،یک گوشه از روزمرگی هایت ، تو را گم می
کند،باید زنی باشد که توی خانه دارد به همه جا زندگی می پاشد.که وقتی صبح
از خواب بیدار میشود،جلوی آینه به خودش سلام میکند،همیشه لبخند دارد،لباس
های رنگی می پوشد،توی خانه برای خودش آواز می خواند،می رود خرید،با این و
آن سر قیمت ها چانه میزند،خانوم همسایه را می بیند،نیم ساعت با هم گپ می
زنند،می آید خانه،غذا درست میکند،میل بافتنی را می گیرد توی دست های
ظریفش،تند و تند رج می زند،برای خودش توی اینترنت می چرخد،اخبار می
خواند،از روزمرگی هایش می نویسد،بعد لینک هایش را که نگاه میکنی،همه یا وب
سایت های آشپزی ند یا دکوراسیون و وبلاگ های مادرانه:)
تلفن را میگیرند
توی دستشان...از دختره می پرسند ناهار برمیگردد خانه یا نه؟حواسشان هست که
یک وقت غذایی درست نکنند که پسره بدش بیاید..نگران چربی و قند شوهرشان
هستند...
زن ها الهه های غمگین روی زمیند...ما،گم شان کرده ایم...لا به
لای روزهای مان..لا به لای مشغله هایمان...گاهی یادمان می رود،کسی توی خانه
منتظر ماست.کسی که فقط یک روز نبودنش کافی ست تا بفهمیم چه قدر به وجودشان
نیاز داریم و خودمان حالیمان نیست...
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".