دنیا پر است از آدم هایی که زمین برای نفس کشیدن به بودنشان نیاز دارد.که اگر نباشند؛باید ایستاد.رفتن و رفتن و رسیدن؛نه دیگر رنگی دارد،نه زیبایی،نه اشتیاق.

بعضی از آدم ها،بین این توده ی خاکستری رنگ دنیا،عجیب رنگی هستند.آنقدر رنگ می پاشند به دنیای ما آدم ها که جبران می شود همه ی بی رنگی هایمان.ته دلمان قرص می شود که هر چقدر هم که ما بی رنگیم،آنها هستند که زندگی نمیرد که نبض حیات زمین توی دستشان ست؛ که حواسشان به همه چیز هست.

اصلا من همیشه فکر میکنم،خدا بعضی از زن ها را آفرید تا زمین انقدر تهوع آور نباشد.وقتی تو صبح زود از خانه میزنی بیرون و بین شلوغی های شهر،یک گوشه از روزمرگی هایت ، تو را گم می کند،باید زنی باشد که توی خانه دارد به همه جا زندگی می پاشد.که وقتی صبح از خواب بیدار میشود،جلوی آینه به خودش سلام میکند،همیشه لبخند دارد،لباس های رنگی می پوشد،توی خانه برای خودش آواز می خواند،می رود خرید،با این و آن سر قیمت ها چانه میزند،خانوم همسایه را می بیند،نیم ساعت با هم گپ می زنند،می آید خانه،غذا درست میکند،میل بافتنی را می گیرد توی دست های ظریفش،تند و تند رج می زند،برای خودش توی اینترنت می چرخد،اخبار می خواند،از روزمرگی هایش می نویسد،بعد لینک هایش را که نگاه میکنی،همه یا وب سایت های آشپزی ند یا دکوراسیون و وبلاگ های مادرانه:)
تلفن را میگیرند توی دستشان...از دختره می پرسند ناهار برمیگردد خانه یا نه؟حواسشان هست که یک وقت غذایی درست نکنند که پسره بدش بیاید..نگران چربی و قند شوهرشان هستند...
زن ها الهه های غمگین روی زمیند...ما،گم شان کرده ایم...لا به لای روزهای مان..لا به لای مشغله هایمان...گاهی یادمان می رود،کسی توی خانه منتظر ماست.کسی که فقط یک روز نبودنش کافی ست تا بفهمیم چه قدر به وجودشان نیاز داریم و خودمان حالیمان نیست...

برمی گردی خانه،خسته ای.توی محل کار با یکی بحثت شده،از کسی حرکت ناخوشایندی دیدی،کسی کنایه ای زده که بهت برخورده،مشکل مالی داری...چه میدانم..هرچه.اما همین که میرسی،توی هوای خانه نفس که میکشی،می آید کنارت،لبخند می زند،سلام می کند،همه ی قدرتش را به کار گرفته تا تو خسته نباشی؛که دست پریشانی، به روحت نرسد...به خانه که می رسی،توی هوای خانه نفس میکشی؛خداوند انگار بهت لبخند می زند....زن،لبخند خداست روی زمین...لبخندی که اگر حواسمان بهش نباشد؛انحنایش،رو به پایین میل میکند...می شکند..