83
بچه تر که بودم،مثل همه ی دختران هم سن و سالم،ازین تقویم ها داشتم که تویش پر بود از چرت و پرت!از دست نوشته های شخصی تا شعرهای بعضا سوزناک جگر سوز بی مخاطب!البته آنوقت ها برخلاف الان می ترسیدم نوشته هایم را،یا بهتر بگویم درونیاتم را به دیگران نشان بدهم؛البته از نه ترس کشف شدن؛از ترس تمسخر...به الانم نگاه نکنید که نوشته هایم را برای همه میفرستم و درمعرض دید عموم قرار میدهم و شعرهای کوتاهم را برای دوستانم سند میکنم..!و خواهرم هم اینجا ار می خواند و جا دارد از همین جا بهش سلامی هم بکنم و بچه ها خواهرم!خواهرم بچه ها:دی. بعله!ما قدیم ها اینگونه نبودیم که الانیم!
از بحث دور نشویم...داشتم می گفتم..ترس تمسخر داشتم و همیشه
ی خدا،بعد از یک مدت نوشته هایم کانه یک نامه ی طبقه بندی شده ی در رده ی فوق
سری؛سوزانده و امحا میشد...از آن ایام فقط دو تقویم باقی مانده که چند شب پیش
داشتم بهشان نگاه میکردم...
چقدر بچه بودم آن روزها...به نوشته هایمکه نگاه میکردم؛خنده ام میگرفت..با خودم
گفتم خوب شد که لااقل عقل میکردم و به کسی نشانشان نمی دادم!و الا مسخره شدنم حتمی
بودJ
آدم از یک سنی به بعد ، هر روزش به اندازه ی یک ماه رشد میکند...یک دوره ی طلایی هست که آدم هاتابع رشدشان بی نهایت ست(یا یک همچین چرت و پرت هایی!من زیاد از ریاضی سر در نمی آورم).نکته هم اینجاست که این رشد،کلا از هر کس به نسبت کس دیگر متفاوت ست.هم بعد و مقدار،هم سن.برای من به گمانم از17-18سالگی شروع شد...هنوز هم ادامه دارد.شاهد کوچکش هم آرشیو اینجاست...شاهد بزرگتر هم بچه هایی هستند که وبلاگ های قبلی م را هم خوانده اند...اینکه چقدر بزرگتر شده ام...چقدر طرز فکرم با آن اوایل توفیر دارد...و خب!این خوب ست به نظرم!:)
+یک مدت نیستم احتمالا...
+فراموشم نکنید!
+مخلصتان هم هستم یک تنه:)
+کل پست را با پس زمینه ی we are the sameیانی بخوانید..
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".