همه ی ما آدم ها توی زندگی مان به چیزهایی وابستگی داریم.چیزهایی که گاهی وقت ها برایمان تبدیل می شوند به دل خوشی.دل خوشی های کوچک.چیزی هایی که بندمان می کنند به زمین.به بودن.به زندگی.بهتر اگر بخواهم بگویم؛دل خوشی های کوچکی بهشان وابسته ایم،مثل طناب ند...که ما را میان زندگی و دل زدگی و خمودی نگه داشته اند.آدمی را فرض کنید که چند طناب یا بند؛با قطر های متفاوت،گاه نازک و گاه قرص و محکم،او را به سمت زندگی میکشند..این حکایت ماندن و بودن آدم هاست.

مامان،عاشق بچه هایش ست.مثل همه ی مادرهای زمین.عاشق اینکه ببیند هرکدام به جایی رسیده اند.عاشق آن تکه باغی ست که توی روستا داریم.عاشق سبز شدن درخت هاست.همه ی لذت مامان عشق ورزیدن به تنها نوه اش ست و رسیدگی به او.ما،هرکداممان مثل یک طناب،مامان را بند زندگی اش کرده ایم.


یا مثلا ف.یکی از دوستانم.به گواه خودش،حتی اگر در بدترین حالت روحی باشد؛خرید کردن حالش را جا می آورد.لاک هایش،لباس هایش،مخصوصا مارک ها،مدل و رنگ مویش،دوستانش...این ها بندش می کنند به دنیا.



لازم ست آدم ها به یک چیزهایی،هرچقدر هم کوچک وابسته باشند.برای اینکه زندگی شان رنگ بگیرد.برای اینکه سیاه/ سفید/ خاکستری نباشند.برای اینکه مثل هدر اینجا،هر رنگی توی زندگی شان پیدا شود که رنگ غم هایشان،کمتر توی چشم بزند.کمتر اذیتشان کند.تعارف که نداریم؛آدم ها غم هایشان زیاد ست.آدم ها درد های زندگی شان پر رنگ شده است.آدم ها بیشتر از شادی کردن،رنج میکشند.حتی اگر هیچ رنجی توی زندگی شان نباشد...غم آدم های دیگر را می خورند.تاکید میکنمآدم ها.هر ناطقی آدم نیست.انسانیت ندارد.


من اما توقع زیادی از زندگی ندارم.گاهی شده یک رشته ی باریک مثل مو مرا به زندگی ام بند کرده باشد.عطری/کتابی/جمله ای/شعری/درختی/رنگی/نوشته ای...

گاهی ترسم میگرد...به خودم می آیم و می بینم هیچ چیز بزرگی برای رنگی کردن دنیایم ندارم.بر می گردم و می بنیم همین چیزهای کوچک ند که مرا با زور به خودشان الحاق کرده اند.خودم هم می دانم این چیزها،کافی نیستند...آدم نمی تواند مدت زیادی دوام بیاورد..هرچقدر هم که کم توقع باشی،بالاخره یک روز کم می آوری.

پی وست:

این آهنگ؛یکی از آن هایی ست که حال آدم را خوب میکند.
صبحی دیگر/محمد علیزاده