37

اینجا/دقیقا همین اطراف/جایی لا به لای  نارنج ها و پرتغال های کوچک که از شکوفه گی در آمده اند/جایی بین درخت های  سیب و آلوچه/وسط بی قراری های آسمان/بین نم نم های گاه و بیگاه اردی بهشتی و رعد ها/آن وقت هایی که تاریک می شود آسمان..
یک جایی حول و حوش قهقهه ها/توی سر و کله زدن ها/حتی وسط بغض ها/اطراف دل تنگی برای نوشتن/خواندن...
دقیقا کنار چرت زدن های توی تاکسی/چشم دوختن ها/شالی زارها..
زیر سپیدار/شوری دریا/خنکای آب/اسکله/قایق موتوری ها/هیجان/جیغ...
آن وقت هایی که به چشمان خودم نگاه میکنم/روزهایی که بیشتر از خودم راضی هستم/همان لحظه هایی که یک چیز کوچک بی قرار ته دلم می جوشد/حسی شبیه به خوشی/لذت/حس مبهم آرامش..بی قراری...
همان لحظه های دوست داشتنی بوییدن کتاب/بوی عطرها/روان نویس های رنگی/پاک کن ها
گوش دادن...گوش دادن..گوش دادن...
مثل یک
a love for lifeیانی...مثل یک untill the last momentیایکmi todo eres tu
مثل یک باد خنک که آرام نوازشت می کند وقت هایی که داغ هستی...
یا هرچیز خوب دوست داشتنی دیگر
حس ت می کنم...حس میکنم حواست به من هست...همیشه...
خدای مهربانم:)

36

دستم به نوشتن نمی رود..بی دلیل...انگار یک هو خالی شده باشی...از این حس ها دارم..از این ها که دستت را نیم ساعت روی کی بورد غلط می دهی،بعد به خودت می آیی می بینی هیچ ننوشته ای...چند کلمه ی بی ارزش و خالی و پوچ و اینها...از این حس ها که از خودت و قلم ت ناامید می شوی...هزار تا موضوع توی سرم پرواز میکند برای نوشتن...وقتی نبودم توی فکرم بود که آدم های معمولی بنویسم...نه از آن دسته آدم های معمولی که غزل گفت...نه...یک جور دیگرشان...از امثال خودم...بعد دلم می خواست برای مادرم بنویسم..که بوی بهشت می دهد دست هایش..از رنگ نور چشم خانه اش،وقتی سر نماز خیس می شود...بعدتر گفتم از سفر بنویسم...از جنگل...از شقایق ها...از نور آنجا...بازهم دستم نرفت...توی ذهنم کلی آدم داشتم/دارم که دلم می خواهد ازشان حرف بزنم برایتان،اما نمی دانم چرا حوصله ام نمی کشد...بعد این روزها سرم حسابی شلوغ است..فرصت فکر کردن هم ندارم حتی...وقت یک آهنگ درست و حسابی گوش دادن...صبح می روم دانشگاه و تا برگردم شب می شود...آخر هفته عروسی هم داریم...بعد من از خودم بدم می آید که انقدر بی حوصله ام..این همه خستگی را تاب ندارم...حوصله ندارم...انگار باید از کل زندگی یک دوهفته ی دیگر مرخصی بگیرم و بروم یک جایی که فقط من باشم و چندتا کتاب و این کامپیوتر لعنتی دوست داشتنی:)

35

دخترک برگشت...همین چندساعت پیش...راستش را بخواهید دلم خیلی تنگ اینجا شده بود و محبتتان....
بگذارید خستگی در کنم...بگذارید کوله ام را زمین بگذارم...اصلا قول می دهم همین فردا؛یک پست بگذارم..ازسفر..از اینکه دخترک کلی ریفرش شد...از اینکه چقدر نیاز بود تا یک هفته همه چیز را ول کند...به خودش فکر کند...به این چندسال...به همه ی این اتفاقات...به اینکه دوباره خودش را پیدا کند...
برمی گردم..می نویسم...
+قربان همه مهربانی تان...شرمنده شدم که نتوانستم جواب کامنت ها را بدهم...سر فرصت می آیم و به همه تان سر می زنم...
مخصوصا تو ویو:)
+کلی حرف هم برای تو دارم...راحله....

34

این روزها نیستم...یک هفته ای دور می مانم از شما...از وب..از این صفحه...
تا من برگردم؛قول بدهید اینجا خاک نخورد...خب؟:)


+

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

به دورتر برسانی، به دورتر ببری

تمام بود و نبود مرا در این دنیا

که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری

که من تمام خودم را مسافر تو شوم

تو هم  مرا به جهان های تازه تر ببری

سپس نسیم شوی تو و بعد از آن یوسف . . .

که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری

مرا به خواب مه آلود ابرهای جهان

به خوابهای درختان بارور ببری

و بعد نامه شوم من، چه خوب بود مرا

خودت اگر بنویسی، خودت اگر ببری

عجیب نیست هیزم شکن بیاشوبد

درخت اگر که تو باشی، دل از تبر ببری

غروب، زوزه باد و شکستن جاده

چه می شود که مرا با خودت سفر ببری؟!

33

اولین روزی که وارد کلاس شد؛با خودش گفت: "این آقا غول کچل کیه دیگه؟:|معلم قحط بود اینو ورداشتن آوردن واسه ما؟"
اصلا حوصله اش را نداشت...هی سوال پیچ  اش می کرد...هی به انگلیسی سوال می پرسید و هی مجبور بود جواب بدهد...او هم بین هر پنج کلمه حرفش می گفت:"اکسلنت!یور اینگلیش اکسنت اند اسپیکینگ ایز ریلی نایس فور یور ایج"

اما این حس فقط برای جلسه ی اول کلاس بود...بعد تر،او شد بهترین "معلم" زندگی این دخترک... یکی از آدم های این دخترک..یکی از آن آدم هایی که هیچ وقت از ذهنش بیرون نخواهد رفت...حتی باگذشت 6سال...
هنوز هم وقتی یاد کارهایش می افتد،مسخره بازی های داخل کلاس،اذیت کردن ها و قهقهه زدن هایش،خنده های شان که گوش فلک را کر می کردند و تذکرهایش که "هیش بچه!آبرومون می ره!" خنده اش می گیرد...
مرد کچل دوست داشتنی قدبلند؛یکی از آن معلم های خواستنی بود...کاشان درس خوانده بود.استاد ادا در آوردن و تقلید لهجه!آن روزها فقط28 سال داشت و تازه دو ماه بود که نامزد کرده بود...این را وقتی لو داد که داشتند اذیتش می کردند که چرا انقدر مشکوک اس ام اس می دهد!:)او هم با خنده گفت که ریگی به کفشش نیست به خدا!چقدر آن روز خندیدند!
مرد کچل مهربان دوست داشتنی،همیشه از این دخترک تعریف میکرد...از استعدادش،هی هنداونه زیر بغلش می گذاشت،با دخترک بقیه  بچه ها را اذیت می کرد و دست می انداخت،دخترک همیشه وقتی می خواست پاک کن ش را به مرد قرض بدهد،برایش پرت می کرد!او هم شیرجه می زد و آن را توی هوا می قاپید...مرد کچل(البته کچل کچل هم نبود ها!بنده خدا وسط موهایش خالی بود!) خیلی خوب بود...
وقتی ترم به پایان رسید،دخترک به مرد کچل گفت که مطمئن است او و این کلاس فراموش می شوند از ذهنش...مرد گفت که شاید حافظه اش ضعیف باشد،اما هیچ وقت آن ها را از یاد نمی برد...گفت همیشه در ذهن او باقی خواهند ماند...
بعد از آن ترم دخترک دیگر مرد کچل را ندید...دیگر مرد کچل مهربان،معلمش نشد...فقط یکی دوبار،آن هم از دور در خیابان دیدش..چندسال پیش...لابد ازدواج کرده بود...یک پرده شکم آورده بود!دخترک ان روز کلی خندید...به مرد کچل که چقدر به هیکلش می نازید قبلا..و حالا که چقدر چاق شده...
دخترک هنوز هم تمام خاطرات آن ترم را با لذت مزه مزه میکند...همیشه..مرد کچل یکی از آن معلم های دوست داشتنی بود...یکی از آن هایی که هر روز، روزشان ست...یکی از آن هایی که هیچ وقت نباید از یاد بروند...
دخترک مرد کچل را هیچ وقت فراموش نمی کند...

+پیوست شود به آقای ح...مرد کچل دوست داشتنی....بهترین معلم عمر محبوبه:)که شاید هیچ وقت گذارش به این صفحه نیفتد...


32

من از آدم ها می ترسم...آدم هایم که زیاد می شوند ترس برم می دارد...نه اینکه از خود آدم ها بترسم ها!نه..از زیاد شدن اسم های اطرافم می ترسم..اینکه هزار تا،دو هزارتا،سه هزارتا اسم جدید اطرافم باشد...می ترسم از این همه اسم...می ترسم فراموششان کنم...می ترسم از فراموشی...می ترسم از اینکه با یک عالم اسم جدید رو به رو شوم و نتوانم همه را به یاد بسپارم...که آدم هام بهشان بربخورد...که فکر کنند من چون فراموششان کردم،لابد دوستشان نداشتم...لابد اصلا در خیال من نبوده اند که فراموش شده اند...نه...واقعیت این نیست...من همه ی آدم های اطرافم را توی خیالم دارم..هر شب،قبل از خواب،هر روز،بعد از بیداری،هر لحظه،هرجا...آدم هایم بامن ند...اطرافم...کنارم...توی تاکسی...کنار دستم...توی فروشگاه ها...توی باشگاه حتی..بین بازی...
آدم هایم فکرم را همیشه مشغول خودشان میکنند...من زیادی درگیر شان می شوم همیشه...توی ذهنم...چه آن هایی که ندیده ام؛چه آنهایی که هر روز می بینم...گذشته و حالش هم فرقی ندارد...آدم هایی هستند که شاید ده سال پیش یک روزهایی بودند که دیده بودمشان..مثلا یادم هست که وقتی 11سالم بود،یک دختری بود توی کلاس زبان قدیمی ام،اسمش سپیده بود...از آن هایی بود که اصلا نمی شد کشفشان کرد...قسم می خورم اگر یک روز ببینمش خوب به یادش می آورم..او اما من را نه...
شاید به خاطر همین ست که جرات نمی کنم سمت کتابهایی بروم که یک عالم شخصیت دارند...یک عالم اسم..می ترسم فراموششان کنم..می ترسم درگیرشان نشوم...می ترسم بهشان بربخورد...مثلا من جرات ندارم آناکارنیا را بخوانم با آن همه اسم پر از ژ و پ و خ اش...یا مثلا آتش بدون دود را...می ترسم از اینهمه شخصیت پیچیده اش...می ترسم از این همه اسم ترکمن...می ترسم...
یادم هست یک بار یک کتابی خریدم،اسمش بود:"گنجشک ها،بهشت را می فهمند"
نمی دانم چرا حس کردم من این کتاب را دوست دارم...شاید به خاطر اسمش بود...وقتی بازش کردم،جرات نکردم بیشتر از 15-20صفحه اش را بخوانم..قسم می خورم جرات نداشتم...بس که شخصیت داشت...بس که همه ی شخصیت هاش آدم را می بلعیدند...آسو،آعلیجان،آعماد،گرگین....
بعد از چندماه دوباره رفتم سراغش...نفس عمیق کشیدم...انقدر شخصیت هاش را با دقت کنکاش می کردم که یادم نرود هیج کدامشان را...
بعد من عاشق داچ عزیز گفتن هاش شدم...عاشق کلمه هاش...عاشق شخصیت هاش..عاشق آدم های کُرد توی داستان...عاشق ژینو...
عادت بدی دارم من...نباید انقدر درگیر شد...نباید...نه؟

پی نوشت:
علی اشرف گفت:"هیرو سایه ی سر بود برای من و ژینو.اصلا و ابدا به چشم اسب نگاه اش نمی کردیم.احترام یک بزرگتر ،یک ریش سفید را داشت برامان.یعنی بیشتر برای ژینو"
گفت ژینو گفته ست:"هیرو جرمت سجاده را دارد بپیش ما".
گفته ست:"خوش ندارم هیچ وقت ببینم پسرم حرمت سجاه مان را شکسته ست رفته ست سوارش شده ست".

پیوست شود به همه ی آدم هام...به همه ی کسانی که بی آنکه بدانند همیشه در ذهن من هستند..همه ی جا...
:)

31

و تو هرچه فکر میکنی یادت نمی آید دقیقا از کجا شروع شده است...یا به قول مستور نازنین؛اصلا اول تو شروع کرده ای یا او...مهم این ست که وقتی شروع شده،همه چیز زیباست...گل/روز/شب/دریا/شن/درخت/برگ/جاده/موسیقی...
و مهم این ست که وقتی شروع می شود،نشاط داری...هیچ استرسی نمی تواند تو را از پا در بیاورد...خوبی..حالت خوب است یعنی...به زندگی نیشخند نشان می دهی به چه بزرگی!و این خوب ست..
و مهم اینست که وقتی شروع شد،سرتا پایت را می سوزاند...گر می گیری...داغ می کنی...گل می اندازی...قلبت وحشیانه میزند...این هم خوب ست عزیز/.
اوهوم عزیز جان...مهم این نیست که کی شروع شد،کی شروع ش کرد...مهم اینست که وقتی شروع شد...آتش به تو سرد می شود و گلستان..تو ابراهیم می شوی میان آتش...میان دنیای زشتی که حالا سخت برایت زیباست..
اوهوم عزیز جان...اوهوم...مهم اینست...

پیوست شد به:
یا نارٌ...کونی برداً و سَلاما....*


*جایی از قرآن که حرفهای قشنگی می زند...که برای دوام آوردن بهشان نیاز داری...زیاد...

30

اوهوم عزیز جان...اینطوری بهتر است/.اینکه یک روز نه چندان معمولی؛هوس میکنی یک تولد داشته باشی؛کنار دریا..یک دنیا آرامش...لا به لای یکی از آن آلاچیق های نه چندان تمیز و دود قلیان های جوانک های روشن فکر نما/بین همه ی اسب سواران و صدای جت اسکی ها و قایق ها...می زند به سرت که تولدت را آنجا بگیری...
بعد یک مرد پاکستانی هم باشد که بیاید و کلی گردنبند سنگی خوشگل نشانت بدهد و با حوصله در مورد سنگ هرکدام باهات صحبت کند و تو هی سعی کنی با آن یه کم انگلیسی که بلدی باهاش ارتباط برقرار کنی و حس خوبی بهت دست بدهد که حرف های مرد را می فهمی با اینکه هموطن نیستید و شوخی کنی و مرد به سرخوش بازی های دوستانت بخندد که هی با چهار تا لغت انگلیسی می خواهند قیمت بپرسند و بعد بگویند که دانشجو جماعت جیبش خالی ست و تو ترجمه کنی و مرد بلند بلند به دوستانت بخندد و بخواهد که با سخاوتی که مخصوص شرقی جماعت ست؛فی را بکشد پایین و تهش تو بگویی:don't bother you;re self for her!she won't buy any thing!و مرد بخندد و بگوید؛yeah!i got it!
بعد هی تند تند عکس بگیری...از همه چیز..از کادو ها بگیر تا سوراخ دماغ(!)دوستت...برای مرد قهوه چی کیک ببرید و مرد به عنوان کادوی تولد بهتان چای مفتی بدهد با چاشنی موسیقی شاد...

بعد بروید کنار دریا...دستتان را به آب بزنید...پاهایتان را هم ایضا..با کفش البت!تند تند عکس بگیرید...فلاش بخورد و شما بخندید..فلاش بخورد و شما پشتتان را به هم بکنید...فلاش بخورد و شما دستتان را بیندازید دور بازوی هم...فلاش بخورد و شما دستتان را صلیبی جلوی سینه تان جمع کنید...فلاش بخورد و شما پاهایتان را در هم گره بزنید...فلاش بخورد و ...

کات/.

اوهوم عزیز جان..اینطوری بهتر است..این طوری خیلی بهتر است ..گاهی وقت ها تنوع نیاز ست..حتی اگر این حالت سرخوشانه هیچ به تو نیاید...حتی اگر دل خوشی نداشته باشی..حتی اگر استرس هزار کوفت و زهر مار توی عمق جانت ریشه زده باشد مثل پیچک...
نیاز است عزیز...نیاز ست که بخندی..باصدای بلند...نیاز ست سرخوش باشی...نیاز ست به غم نخوردن...حتی اگر آنقدر غم داشته باشی که تا آخر عمرت بتوانی زار بزنی...
نیاز ست که این همه دوست خوب داشته باشی...که بتوانی باهاشان بروی کنار دریا تولد بگیری...حتی اکر روز قبلش حالشان وحشتناک بوده باشد..که حالت تهوع و سردرد ولشان نکرده باشد..اما فردایش بلند شوند بیایند سر قرار..فقط به خاطر تو...بخندند...دست بزنند...مسخره بازی در بیاورند...
اصلا گاهی نیاز ست جلف بودن!باور کن نیاز ست...:)

تمام/.
+از نامه هایی که مخاطب ندارند...

29

یک روزهایی هست که دلت می خواهد همین طور که خوشحالی تند بدوی...حالا اگر جاده ای که تویش می دوی؛جاده ی پر از سپیدار و صنوبر و نارون باشد که چه بهتر...مثل همین جاده ی راه دانشگاه...مثل همان دسته سپیدار های آنطرف دانشگاه...مثل ...
مثل یک آرامش بزرگ بعد از طوفان شاید...نه!مثل آرامشی می ماند که از نیامدن طوفان بهت دست میدهد...مثل ایستادن کنار دریا و شکر اینکه سونامی ندارد...یک چیزی توی همین مایه ها...
یک روزهایی هست که یک هو خبرهای خوب تلنبار می شوند روی هم...یکی بعد از یکی دیگر...تا اینجا شد سه تا به گمانم...یک روزهایی هست که فکر میکنی دنیا همین طوری بی خود؛هی روی خوش بهت نشان میدهد!تعجب برانگیز ناک نیست؟هست!

حالم خوب ست..باور کنید این بار...
اردی بهشت ؛ با همه لعنتی بودنش انگار این بار قرار ست بهشت باشد ... انگار قرار است از عطر بهار نارنج بدم نیاید..انگار قرار ست دریای بهاری زیبا باشد...

+برای همه ی این حال خوب؛ازت متشکرم خدا...انقدر که دلم می خواهد محکم بغلت کنم...:)

اما اعجاز ما همين است

ما عشق را به مدرسه برديم

در امتداد راهرويي كوتاه

درآن كتابخانه ي كوچك

تا باز اين كتاب قديمي را

كه از كتابخانه امانت گرفته ايم

يعني همين كتاب اشارات را

باهم يكي دو لحظه بخوانيم

ما بي صدا مطالعه مي كرديم

اما كتاب را كه ورق مي زديم

تنها گاهي به هم نگاهي......

ناگاه

انگشتهاي هيس

مارا از

هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغاي چشم هاي من و تو

سكوت را

درآن كتابخانه رعايت نكرده بود


"قیصر امین پور"