36
دستم به نوشتن نمی رود..بی دلیل...انگار یک هو خالی شده باشی...از این حس
ها دارم..از این ها که دستت را نیم ساعت روی کی بورد غلط می دهی،بعد به
خودت می آیی می بینی هیچ ننوشته ای...چند کلمه ی بی ارزش و خالی و پوچ و
اینها...از این حس ها که از خودت و قلم ت ناامید می شوی...هزار تا موضوع
توی سرم پرواز میکند برای نوشتن...وقتی نبودم توی فکرم بود که آدم های
معمولی بنویسم...نه از آن دسته آدم های معمولی که غزل گفت...نه...یک جور
دیگرشان...از امثال خودم...بعد دلم می خواست برای مادرم بنویسم..که بوی
بهشت می دهد دست هایش..از رنگ نور چشم خانه اش،وقتی سر نماز خیس می
شود...بعدتر گفتم از سفر بنویسم...از جنگل...از شقایق ها...از نور
آنجا...بازهم دستم نرفت...توی ذهنم کلی آدم داشتم/دارم که دلم می خواهد
ازشان حرف بزنم برایتان،اما نمی دانم چرا حوصله ام نمی کشد...بعد این روزها
سرم حسابی شلوغ است..فرصت فکر کردن هم ندارم حتی...وقت یک آهنگ درست و
حسابی گوش دادن...صبح می روم دانشگاه و تا برگردم شب می شود...آخر هفته
عروسی هم داریم...بعد من از خودم بدم می آید که انقدر بی حوصله ام..این همه
خستگی را تاب ندارم...حوصله ندارم...انگار باید از کل زندگی یک دوهفته ی
دیگر مرخصی بگیرم و بروم یک جایی که فقط من باشم و چندتا کتاب و این
کامپیوتر لعنتی دوست داشتنی:)
+ نوشته شده در 2012/5/12 ساعت 19:8 توسط ms.mim
|
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".