33
اصلا حوصله اش را نداشت...هی سوال پیچ اش می کرد...هی به انگلیسی سوال می پرسید و هی مجبور بود جواب بدهد...او هم بین هر پنج کلمه حرفش می گفت:"اکسلنت!یور اینگلیش اکسنت اند اسپیکینگ ایز ریلی نایس فور یور ایج"
اما
این حس فقط برای جلسه ی اول کلاس بود...بعد تر،او شد بهترین "معلم" زندگی
این دخترک... یکی از آدم های این دخترک..یکی از آن آدم هایی که هیچ وقت از
ذهنش بیرون نخواهد رفت...حتی باگذشت 6سال...
هنوز هم وقتی یاد کارهایش
می افتد،مسخره بازی های داخل کلاس،اذیت کردن ها و قهقهه زدن هایش،خنده های
شان که گوش فلک را کر می کردند و تذکرهایش که "هیش بچه!آبرومون می ره!"
خنده اش می گیرد...
مرد کچل دوست داشتنی قدبلند؛یکی از آن معلم های
خواستنی بود...کاشان درس خوانده بود.استاد ادا در آوردن و تقلید لهجه!آن
روزها فقط28 سال داشت و تازه دو ماه بود که نامزد کرده بود...این را وقتی
لو داد که داشتند اذیتش می کردند که چرا انقدر مشکوک اس ام اس می دهد!:)او
هم با خنده گفت که ریگی به کفشش نیست به خدا!چقدر آن روز خندیدند!
مرد
کچل مهربان دوست داشتنی،همیشه از این دخترک تعریف میکرد...از استعدادش،هی
هنداونه زیر بغلش می گذاشت،با دخترک بقیه بچه ها را اذیت می کرد و
دست می انداخت،دخترک همیشه وقتی می خواست پاک کن ش را به مرد قرض
بدهد،برایش پرت می کرد!او هم شیرجه می زد و آن را توی هوا می قاپید...مرد
کچل(البته کچل کچل هم نبود ها!بنده خدا وسط موهایش خالی بود!) خیلی خوب
بود...
وقتی ترم به پایان رسید،دخترک به مرد کچل گفت که مطمئن است او و
این کلاس فراموش می شوند از ذهنش...مرد گفت که شاید حافظه اش ضعیف باشد،اما
هیچ وقت آن ها را از یاد نمی برد...گفت همیشه در ذهن او باقی خواهند
ماند...
بعد از آن ترم دخترک دیگر مرد کچل را ندید...دیگر مرد کچل
مهربان،معلمش نشد...فقط یکی دوبار،آن هم از دور در خیابان دیدش..چندسال
پیش...لابد ازدواج کرده بود...یک پرده شکم آورده بود!دخترک ان روز کلی
خندید...به مرد کچل که چقدر به هیکلش می نازید قبلا..و حالا که چقدر چاق
شده...
دخترک هنوز هم تمام خاطرات آن ترم را با لذت مزه مزه
میکند...همیشه..مرد کچل یکی از آن معلم های دوست داشتنی بود...یکی از آن
هایی که هر روز، روزشان ست...یکی از آن هایی که هیچ وقت نباید از یاد
بروند...
دخترک مرد کچل را هیچ وقت فراموش نمی کند...
+پیوست شود به آقای ح...مرد کچل دوست داشتنی....بهترین معلم عمر محبوبه:)که شاید هیچ وقت گذارش به این صفحه نیفتد...
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".