32
من از آدم ها می ترسم...آدم هایم که زیاد می شوند ترس برم می دارد...نه
اینکه از خود آدم ها بترسم ها!نه..از زیاد شدن اسم های اطرافم می
ترسم..اینکه هزار تا،دو هزارتا،سه هزارتا اسم جدید اطرافم باشد...می ترسم
از این همه اسم...می ترسم فراموششان کنم...می ترسم از فراموشی...می ترسم از
اینکه با یک عالم اسم جدید رو به رو شوم و نتوانم همه را به یاد
بسپارم...که آدم هام بهشان بربخورد...که فکر کنند من چون فراموششان
کردم،لابد دوستشان نداشتم...لابد اصلا در خیال من نبوده اند که فراموش شده
اند...نه...واقعیت این نیست...من همه ی آدم های اطرافم را توی خیالم
دارم..هر شب،قبل از خواب،هر روز،بعد از بیداری،هر لحظه،هرجا...آدم هایم
بامن ند...اطرافم...کنارم...توی تاکسی...کنار دستم...توی فروشگاه ها...توی
باشگاه حتی..بین بازی...
آدم هایم فکرم را همیشه مشغول خودشان میکنند...من زیادی درگیر شان می شوم همیشه...توی ذهنم...چه آن هایی که ندیده ام؛چه آنهایی که هر روز می بینم...گذشته و حالش هم فرقی ندارد...آدم هایی هستند که شاید ده سال پیش یک روزهایی بودند که دیده بودمشان..مثلا یادم هست که وقتی 11سالم بود،یک دختری بود توی کلاس زبان قدیمی ام،اسمش سپیده بود...از آن هایی بود که اصلا نمی شد کشفشان کرد...قسم می خورم اگر یک روز ببینمش خوب به یادش می آورم..او اما من را نه...
شاید به خاطر همین ست که جرات نمی کنم سمت کتابهایی بروم که یک عالم شخصیت دارند...یک عالم اسم..می ترسم فراموششان کنم..می ترسم درگیرشان نشوم...می ترسم بهشان بربخورد...مثلا من جرات ندارم آناکارنیا را بخوانم با آن همه اسم پر از ژ و پ و خ اش...یا مثلا آتش بدون دود را...می ترسم از اینهمه شخصیت پیچیده اش...می ترسم از این همه اسم ترکمن...می ترسم...
یادم هست یک بار یک کتابی خریدم،اسمش بود:"گنجشک ها،بهشت را می فهمند"
نمی دانم چرا حس کردم من این کتاب را دوست دارم...شاید به خاطر اسمش بود...وقتی بازش کردم،جرات نکردم بیشتر از 15-20صفحه اش را بخوانم..قسم می خورم جرات نداشتم...بس که شخصیت داشت...بس که همه ی شخصیت هاش آدم را می بلعیدند...آسو،آعلیجان،آعماد،گرگین....
بعد از چندماه دوباره رفتم سراغش...نفس عمیق کشیدم...انقدر شخصیت هاش را با دقت کنکاش می کردم که یادم نرود هیج کدامشان را...
بعد من عاشق داچ عزیز گفتن هاش شدم...عاشق کلمه هاش...عاشق شخصیت هاش..عاشق آدم های کُرد توی داستان...عاشق ژینو...
عادت بدی دارم من...نباید انقدر درگیر شد...نباید...نه؟
پی نوشت:
علی اشرف گفت:"هیرو سایه ی سر بود برای من و ژینو.اصلا و ابدا به چشم اسب نگاه اش نمی کردیم.احترام یک بزرگتر ،یک ریش سفید را داشت برامان.یعنی بیشتر برای ژینو"
گفت ژینو گفته ست:"هیرو جرمت سجاده را دارد بپیش ما".
گفته ست:"خوش ندارم هیچ وقت ببینم پسرم حرمت سجاه مان را شکسته ست رفته ست سوارش شده ست".
آدم هایم فکرم را همیشه مشغول خودشان میکنند...من زیادی درگیر شان می شوم همیشه...توی ذهنم...چه آن هایی که ندیده ام؛چه آنهایی که هر روز می بینم...گذشته و حالش هم فرقی ندارد...آدم هایی هستند که شاید ده سال پیش یک روزهایی بودند که دیده بودمشان..مثلا یادم هست که وقتی 11سالم بود،یک دختری بود توی کلاس زبان قدیمی ام،اسمش سپیده بود...از آن هایی بود که اصلا نمی شد کشفشان کرد...قسم می خورم اگر یک روز ببینمش خوب به یادش می آورم..او اما من را نه...
شاید به خاطر همین ست که جرات نمی کنم سمت کتابهایی بروم که یک عالم شخصیت دارند...یک عالم اسم..می ترسم فراموششان کنم..می ترسم درگیرشان نشوم...می ترسم بهشان بربخورد...مثلا من جرات ندارم آناکارنیا را بخوانم با آن همه اسم پر از ژ و پ و خ اش...یا مثلا آتش بدون دود را...می ترسم از اینهمه شخصیت پیچیده اش...می ترسم از این همه اسم ترکمن...می ترسم...
یادم هست یک بار یک کتابی خریدم،اسمش بود:"گنجشک ها،بهشت را می فهمند"
نمی دانم چرا حس کردم من این کتاب را دوست دارم...شاید به خاطر اسمش بود...وقتی بازش کردم،جرات نکردم بیشتر از 15-20صفحه اش را بخوانم..قسم می خورم جرات نداشتم...بس که شخصیت داشت...بس که همه ی شخصیت هاش آدم را می بلعیدند...آسو،آعلیجان،آعماد،گرگین....
بعد از چندماه دوباره رفتم سراغش...نفس عمیق کشیدم...انقدر شخصیت هاش را با دقت کنکاش می کردم که یادم نرود هیج کدامشان را...
بعد من عاشق داچ عزیز گفتن هاش شدم...عاشق کلمه هاش...عاشق شخصیت هاش..عاشق آدم های کُرد توی داستان...عاشق ژینو...
عادت بدی دارم من...نباید انقدر درگیر شد...نباید...نه؟
پی نوشت:
علی اشرف گفت:"هیرو سایه ی سر بود برای من و ژینو.اصلا و ابدا به چشم اسب نگاه اش نمی کردیم.احترام یک بزرگتر ،یک ریش سفید را داشت برامان.یعنی بیشتر برای ژینو"
گفت ژینو گفته ست:"هیرو جرمت سجاده را دارد بپیش ما".
گفته ست:"خوش ندارم هیچ وقت ببینم پسرم حرمت سجاه مان را شکسته ست رفته ست سوارش شده ست".
پیوست شود به همه ی آدم هام...به همه ی کسانی که بی آنکه بدانند همیشه در ذهن من هستند..همه ی جا...
:)
+ نوشته شده در 2012/4/29 ساعت 19:5 توسط ms.mim
|
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".