34
این روزها نیستم...یک هفته ای دور می مانم از شما...از وب..از این صفحه...
تا من برگردم؛قول بدهید اینجا خاک نخورد...خب؟:)
تا من برگردم؛قول بدهید اینجا خاک نخورد...خب؟:)
+
قطار شو که مرا با خودت سفر ببری
به دورتر برسانی، به دورتر ببری
تمام بود و نبود مرا در این دنیا
که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری
که من تمام خودم را مسافر تو شوم
تو هم مرا به جهان های تازه تر ببری
سپس نسیم شوی تو و بعد از آن یوسف . . .
که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری
مرا به خواب مه آلود ابرهای جهان
به خوابهای درختان بارور ببری
و بعد نامه شوم من، چه خوب بود مرا
خودت اگر بنویسی، خودت اگر ببری
عجیب نیست هیزم شکن بیاشوبد
درخت اگر که تو باشی، دل از تبر ببری
غروب، زوزه باد و شکستن جاده
چه می شود که مرا با خودت سفر ببری؟!
+ نوشته شده در 2012/5/3 ساعت 19:7 توسط ms.mim
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".