186
»»پاییز دارد از راه میرسد و من سرریزم از رنگهای ملس این فصل...یاد ذوق پارسالم می افتم و آن پستی که چقدر هم بازخورد های خوبی داشت..که چقدر ذوقمرگ شدم از دیدن اینهمه استقبال و کپی و ریشیر..
پاییز امسال برای متفاوت تر از سالهای قبل ست و پرست از ناشناخته ها..من امسال منتظرم؛منتظرم رنگ دلشوره ی زرد لعنتی؛بشود اناری...طعمش؛بشود ملس..من امسال بیشتر از هر سال دیگر؛بی تاب بارانم..منتظر شدن ها و بودن هایی هستم که انتظارم را میکشند...امسال؛سال پاییز ست...پاییزتان بهار:)
پی.اس:دارم توی ذهنم لیست میکنم تک تک تان را...آرام و پیوسته...جوری که طعمش؛تا دنیا دنیاست،زیر دندان هایم باقی بماند...بودنتان؛خواندنتان؛فیدبک های پر از انرژی تان،همه و همه؛مجابم میکنند به اینکه نوشتن برای من خیلی وقت ها یک تکلیف ست..که ارتباطم با نگاه زیبای شما از دست نرود...یکی از خوبی های اینستا برای من این ست که تازه میبینم چه همه آدم هستند که می آیند؛آرام در را باز میکنند،می نشینند یک گوشه،نه حرفی و نه کلامی،فقط گاهی لبخندی؛آرام گوش میدهند و سری تکان میدهند و میروند...این بودن ها،حتی بدون اثری؛برای من یعنی گرمای این خانه..که مال شماست...ممنونم به خاطر همه ی حس و انرژی های خوبی که به من میدهید..که وقتی میبینم؛روزنامه نگار محبوب چندسال پیشم اینجا را میخوانده و من تازه به واسطه ی اینستا این را فهمیده ام؛وقتی آن همه پیغام عمومی و خصوصی و کامنت های ایسنتا را میبینم...هعی..من الکن زبان تر از این حرفها هستم..برای بودنتان؛نه فقط از شما؛که از خدا هم ممنونم...:)
*عنوان از:علیرضا آذر
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".