202.اینجا چراغی روشن ست...
داشتم نوشته های قدیمی ام را میخواندم.
بغض داشت.لبخند داشت ؛ غریبه که نیستید، بعضی هایشان هم خجالت!
خواندم و خواندم و خواندم تا رسیدم به این پست .یک لبخند عمیق به لبم نشاند.یاد تابستان93افتادم.بعدتر مهروآبانش.یاد همه ی روزهای عجیب و زیبایی که بر من گذشت.که چقدرررر عوض شدم.چقدرررر روحم بزرگ تر شد.چقدررر ریسک پذیرتر شدم.چقدررر حس کردم اعتمادم به خودم بیشتر شده است.
بغض داشت.لبخند داشت ؛ غریبه که نیستید، بعضی هایشان هم خجالت!
خواندم و خواندم و خواندم تا رسیدم به این پست .یک لبخند عمیق به لبم نشاند.یاد تابستان93افتادم.بعدتر مهروآبانش.یاد همه ی روزهای عجیب و زیبایی که بر من گذشت.که چقدرررر عوض شدم.چقدرررر روحم بزرگ تر شد.چقدررر ریسک پذیرتر شدم.چقدررر حس کردم اعتمادم به خودم بیشتر شده است.
داشتم محبوبه ی قبل از شهریور 93را با محبوبه حالا مقایسه میکردم.گاهی آدم ها نیاز به پریدن دارند.نیاز دارند از یک بلندی، بی هراس سقوط، بپرند.بپرند وسط متن حادثه.وسط عمق ماجرا.پریدن،پرواز را یاد آدم می دهد.حتی اگر زمین بخورید،حتی اگر زخم بردارید،که حتما زمین خواهید خورد و حتمن هم زخم خواهید داشت،درنهایت،آرام آرام،پروانگی را یادمیگیرید.پروانه بودن،حسی ست که این روزها دارم:)
پی.اس:صحبت های امروز من و فائزه،وسط اینستابازی ، دلم را هوایی اینجا کرد.اینجا خانه ی من است.شاید به تار مویی بند شود،اما نمیگذارم چراغش خاموش بماند^_^
+ نوشته شده در 2015/12/27 ساعت 14:45 توسط ms.mim
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".