روزهای عجیبی را پشت  سر میگذارم.روزهای قحطی کلمات.روزهای سرریز احساسات متضاد.روزهای تناقض..یک لحظه خوشبختم و درست در لحظه ی بعد؛آمیزه ی غریبی از ناامیدی،یاس و ترس،تمام روحم را از هر حس خوب تهی میکند.خالی میشوم و بدون ذره ای انرژی.

روزهای غریبی را پشت سر میگذارم.روزهایی که مغزم از کلمه تهی ست.شبهایی که بدون هیچ رویایی،گوشی م را توی دستهایم میگیرم و ساعتها میگذرد تا خوابم ببرد.حتی تر این روزها خواب هم نمی بینم.

این روزها آبستن اتفاقات خوب و بد بودند.یک طرفش بیمارستان بود و یک طرف دیگرش جیغ نیمه شب قبولی کنکور.
یک طرفش حس تنفر از آدم هایی بود که روی مخم جولان می دادند و یک طرف دیگرش شادی عروسی قدیمی ترین دوست بود و حس خوشحالی هم دانشگاهی شدن با یک عزیز.

غریب بودند این روزها...غریب ست هنوز هم.حال و هوای شهریوری که مثل همیشه نیست.حس پاییزی ندارد.داغ ست..داغ داغ.مثل وسط تیرماه.که نه بوی نم میدهد،نه باد خنک دارد،نه هوایی تیره.

خودم هم برای خودم عجیب شده ام.یک لحظه عاشق خودم هستم و لحظه ی دیگر؛حتی رغبت نمیکنم از توی  آینه به خودم نگاه کنم..

روحم درد میکند...نه از آن دردهای آزار دهنده..شبیه درد قد کشیدن ست..حس میکنم گوشه گوشه ی روحم را دارند میکشند...دارم بزرگ میشوم..بزرگ شدن را تمرین میکنم.و هیچ کس از طوفانی که توی روحم جریان دارد با خبر نیست.

این روزهااگر کمتر مینویسم؛به خاطر قحطی کلماتی هستند که توی روحم جا خوش کرده اند.حرف برای زدن زیادست اما؛تناسب رشد روح و دستانم،به یک اندازه نبوده...هنوز برای همه ی حسم،کلمه پیدا نمیکنم..نبودن های گاه و بیگاهم را بگذارید به حساب این طوفان ها که کلمه هایم را برده اند...