182
من همه ی آن چند روز را با تمام روحم سرکشیدم.وقتی که حالم خراب بود و شیشه ی ماشین را کشیدم پایین و بوی خیابان های فومن؛تمام ریه ام را پر کرد و من فراموش کردم که حالم خوب نیست.که اصلا به خودم گفتم چرا نباید خوب باشم؟و خوب شدم.خوب شدم چون وسط سرزمینی بودم که هنوز خانه هایش سقف های شیروانی روستایی داشتند.هنوز توی روستاهایش؛دیوار معنا نمی داد.هنوز آدم هایش،مهربانی کردن را بلد بودند.مثل آسمان شهرشان.که دستی باز داشت و دلی پر.که باران بهاری ش هم بوی مهربانی میداد.حتی تر برف بهاری اش هم.بوی کوچه های ماسوله هم حال آدم را خوب میکند.خیلی خوب.یا مثلا زیبایی انزلی.کشتی های توی لنگرگاهش.که آدم را یاد تاریخ می اندازد.انگار کن نشسته ای وسط یک قرن قبل تر.
وقتی میگویم من همه ی آن چند روز را با روحم سرکشیدم؛ یعنی لحظه لحظه اش،از طوفانی که به جان دریا افتاد؛تا بادی که آدم را از جا می کند هم به یادم مانده.به یادم مانده و برایم شیرین به نظر میرسد حتی.حتی تر برف و تگرگ بهاری ناگهانی که باعث شد یک روز سفرمان از بین برود.
یک بار هم که حالتان خوب نبود؛بی هیچ حرف و حدیث و سوالی؛بارتان را ببندید،راه بیفتید سمت گیلان.حالتان خوب خوب میشود.تضمینش با من...حالا که به آن روزها و آن حال و هوا فکر میکنم؛دلم میخواهد یک سفر یک هفته ای بروم انزلی.یا فومن مثلن.به شدت به آن شهرهای سبز مهربان شرجی نیاز دارم...
+ نوشته شده در 2014/9/1 ساعت 15:45 توسط ms.mim
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".