181
دو-سه روز ست که فکر میکنم وقتم بیخود و بی جهت دارد تلف میشود.دو-سه روزست که فکر میکنم اگر الکی الکی بمیرم؛کجای دنیا را گرفته ام که از همه ی این 22سال؛خجالت نکشم؟دو سه روز است دارم فکر میکنم لذت بردن به صرف لذت بردن؛مسخره ست.مسخره ترین چیز توی دنیا.دارم فکر میکنم چرا بیشتر یادنگرفته ام؟چرا بیشتر نخوانده ام؟چرا به اندازه ی 22سال عمر،چیز بارم نیست؟
دارم به نتایج شگفت انگیزی می رسم.حس میکنم تغییرات درونی غریبی در حال وقوع ست.حس میکنم خوره ی کشف دنیا،کشف حقیقت ها،خوره ی دانستن،به جانم افتاده.دارم پیش خودم محاسبه میکنم که چه وقتی؛وقت تولید ست...وقت آن میرسد که من هم چیزی برای عرضه داشته باشم؟
داشتم میگفتم...دو سه روزی میشود که موسیقی را گذاشته ام کنار.گذاشته ام کنار و یک عادت جدید پیدا کرده ام...گوش دادن را ترک نکرده ام.چیزهای جدید گوش میدهم.چیزهایی که به دردم میخورد..شما هم امتحان کنید؛یک چند روزی آرشیو موسیقی تان را بگذارید کنار؛بروید سراغ چیزهای جدید تر...سخنرانی های علمی؛دینی؛نجومی،و هرچیز دیگری که خودتان دوست دارید...اعصابتان به نحو شگفت انگیزی آرامش پیدا می کند..احساس بهتری هم خواهید داشت..من که دارم...و احساس نمیکنم که یک چیزی هی توی گوشم بوم بوم میکند...
+یک بار دیگر به پست 180نگاه بیندازید رفقا..
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".