188.شعور را اضافه کنیم به شورمان گاهی..
من؛هر سال این روزها؛به مردی فکر میکنم که حتی اگر تنهای تنها هم می بودباز پشتش به خدا گرم بود و کوتاه نمی آمد.که اگر فریاد زد:هل من ناصر..نه برای ترس و کمک گرفتن ؛ که برای آدم پیدا کردن بود.که همین یک فریاد بشود یک خط مشی،یک الگو؛یک سبک زندگی برای آزادگی.وگرنه هیچ کس که نداند؛من وتو میدانیم که اجازه ی افلاک دست بزرگترین مرد خدا بود.من وتو که میدانیم اگر حسین(ع) اراده میکرد؛کائنات لشکر را بهم میریخت.اگر اراده میکرد؛فرات سیل میشد و تا خیمه گاه می آمد.
پس چرا باید هر شب؛برای درآوردن اشک دیگران،از زخم های تن حسین (ع) بخوانند؟چرا هی سعی میکنند تا میتوانند این مرد بزرگ را ضعیف نشان بدهند؟چرا یادمان رفته اصلا چرا وسط آن کارزار؛72مرد و چند زن و بچه؛بین چند ده هزار لشکر اسیر شدند؟که اصلا چرا هر روز عاشورا ست و همه جا کربلا؟
ای کاش بفهمیم/بفهمند اصلا عاشورا یعنی چه...
تازه از تب و تاب شکست دیوار برلین و بعدترش،فروپاشی شوروی کم شده بود که به دنیا آمدم.آوریل 1992.در کشوری که منطقش عدم تعهد بود و روی همه ی سفارتخانه هایش؛شعار نوشته بود:"نه شرقی؛نه غربی".